تبليغاتX
شبم پر هول فردا...

شبم پر هول فردا...

گویی هر کسی را شمسی است و هر دلی را پیامبری
کو ره، چو در این آبی، کو سجده، چو محرابی/نی ظالم و نی تایب، نی ذاکر و نی ساهی...

عجب گیری کردیم در این دنیای شما!

من می دانم که این بازی ها، جنگ و صلح ها، این اختلاف سلیقه ها، این نشنیدن ها، این قدرت طلبی ها و کشتن ها و کشته شدن ها، این عاشق شدن ها و شکستن ها، این فریاد زدن ها و شنیده نشدن ها، این ظالم بودن ها و مظلوم شدن ها، این رفتن ها و نرسیدن ها، این آرزوهای دور و دراز برای سعادت آدم ها، همه مسیر رشد بشر است و این ها همه نامش زندگی است.

من می دانم که این بازی ها همه برای بزرگ شدن همه با هم ماست. برای رشد همواره است و این مقاومتی که در برابر آگاهی می شود، همیشه بوده و می ماند. برای ترس از ورود به نور است بعد از سال ها ظلمت و تاریکی. من می دانم این ها همه طبیعی است. باید باشد تا باشند!

ولی حوصله ام از دنیای تکراری شما سر رفته. مگر این مسیر مبارزه برای آزادی را هزاران بار در تاریخ نپیمودیم. مگر همه نمی دانند که خداوند انسان را آزاد آفریده است و کسی حق ندارد، حقی را که خدا به انسان بخشیده از او سلب کند. مگر بدیهی نیست که ما همه با هم برابریم! این دیگر گفتن می خواهد؟ این دیگر باور نکردن می خواهد؟ این دیگر مبارزه می خوهد؟

 

من اصلا یک دنیای دیگر می خواهم.

دنیایی که در آن انسانی قدرت مطلق نخواهد. همه همان گونه که خداوند آفریده شان، برابر و همسان باشند. کسی برتر نباشد. قدرت و ثروت وسیله ای برای زندگی بهتر همه باشند نه وسیله ای برای جنگ! دنیایی که همه در آن در صلح باشند. صالح باشند. دنیایی که آدم هایش همه معمولی باشند. نه زورگویی باشد، نه تفکیک عقایدی، نه تحمیلی باشد، نه تسلیم و سازشی.

 

این ها همه بازی هستند! دنیا چند روز دیگر تمام می شود. قیامت آغاز می شود و وای بر کسانی که برای خدا زندگی نکردند. برای دنیا و دنیاپرستان و انسان ها و سیاستمداران و رهبران و شاهان و قدرتمندان زندگی کردند...

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت12:21توسط فاطمه |
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد/ بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد

مساله من دیگر فقط رای من نیست. مساله امروز من فقط این نیست که رای من چه شد و حقیقت چه بود. مساله من دیگر فقط این نیست که این همه دروغ و فریب و نیرنگ به چه منظور است. مساله من فقط این نیست که چرا در کشوری اسلامی، پاسخ دادخواهی مردم را با گلوله می دهند و انکار می کنند آنچه همه مردم شاهدش بودند. مساله من این نیست که چرا فریاد الله اکبر شده کابوس حکومتیان انگار که دیگری برایشات "اکبر" است نه "الله". مساله من فقط این نیست که چه کسانی با چه نوع اعتقادی باتوم به دست می گیرند و به مردم بی سلاح اعم از زن و مرد و پیر و جوان حمله می کنند و در انتهای وحشی گری شان به هم می گویند تقبل الله!!! مساله من این نیست که چگونه دایره طاغوت را دور زدیم و بعد از سی سال در جایگاهی حتی عقب تر از پیش از انقلاب ایستادیم که آن روز دست کم به اسم اسلام جنایت نمی کردند و با داغ پیشانی جوانان و پیران را خام نمی کردند.

حتی مساله من دیگر فقط این نیست که چرا شعبان بی مخ های حکومتی را به جان جوانان پاک انداختند.

مساله این نیست که جان و مال و ناموس مردم در دست مسوولین این حکومت امانت بود و آنها خیانت در امانت کردند و نه به جان و مال مردم رحم کردند و نه حتی به ناموس آنها. کاری که یزید هم با اسرایش نکرد این جماعت جاهل با اسرایشان کردند.

مساله من فقط این نیست که چرا همه این جنایت ها به نام اسلام به خورد مردم داده می شود که اسلام دین رحمان و رحیم است و پیامبرش مشهور که لبخندش را هرگز از کسی دریغ نمی کرد و پدر امامانش، شهره به عادل ترین مردان تاریخ و بزرگترین افتخار شیعه بوده و هست.

مساله من این نیست که چه کسانی و به چه منظور یک اعتراض ساده سیاسی را تبدیل به تفرقه کردند و مخالفینشان را به انواع اتهام ها از اسلام طالبانی خودشان اخراج کردند و به ساده لوحان به ظاهر مومن گفتند که اینها نه مخالف، که معاند و براندازند و با نمایش های دروغین سعی در برانگیختن احساسات پاک مذهبی مردمی ساده دل کردند و کسی صدای این جماعت را نشنید که ما مسلمانیم و تنها به دنبال احقاق حقوق قانونی خود و شعار ماست "الله اکبر".

گوش هایشان را موم اندود کردند که مبادا بشنوند و حقیقت را در جایی بیابند که برایشان سودی ندارد و زحمت دوچندان است مبارزه برای حق در مقابل قدرتی که جز خود را نمی بیند.

حتی مساله من این نیست که چرا سعی می کنند اصل ولایت فقیه را که سی سال پیش در قانون اساسی گنجانده شد و اصلی بود زمینی، به عنوان نماد اسلام هزار و چهارصد ساله الهی نمایش دهند و اسلام را قربانی اشتباهات فردی خود کنند.

مساله من این است که چرا نمی اندیشند؟

چرا نمی اندیشند تا ببینند که از این آشوب چه کسانی سود می برند و آنها کیستند که حاضرند یک ملت و یک دین را فدای شخص خود کنند؟ و این شخص کیست که قدرت مطلق او به قیمت تهمت زدن به مردمی مومن و کشتن و اسیر کردن و تجاوز به مردمی بی گناه به دست می آید؟ قدرتی که با نسبت دادن خود به آسمان به دنبال گنج های زمین است و چون فرعونان گذشته که خون خود را شریف و از نسب خداوند معرفی می کردند، مردم را فریب می دادند و به بردگی می گرفتند، مردم شریف این سرزمین را همان گونه با دین می فریبند که معاویه و یزید می فریفتند.

چرا نمی فهمند جمله سالار شهیدان، امام حسین (ع) را که: اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید.

أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا ﴿سوره محمد آیه۲۴ ﴾

آيا به آيات قرآن نمی اندیشند  يا [مگر] بر دلهايشان قفلهايى نهاده شده است (۲۴)

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت19:5توسط فاطمه |
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان درپیش/ کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟

 

                                  

وقتی خیلی کوچک بودم و شنیدم که در کربلا چه اتفاقی افتاده، فکر کردم من اگر در کربلا بودم قطعا در سپاه امام حسین(ع) می ایستادم و همراهش می جنگیدم و برای حق می مُردم.

کمی بزرگتر که شدم آدمهایی را دیدم که نماز شب می خواندند و ماهها روزه می گرفتند و مردمی که اینچنین نبودند را تحقیر می کردند که بی دین و خدا نشناسند. آن آدمهای خدا نشناس لبخند می زدند و مهربان بودند و این آدمهایی که بهشت را شش دانگ سهم خود می دانستند، اخمو و زورگو.

این آدمهای اخمو و زورگو فکر می کردند که اگر در کربلا بودند قطعا یار حسین(ع) بودند ولی من می دیدم که هر روز چگونه با تکبر و خشونت و زور گویی، پلیدی را در جامعه اسلامی شان پرورش می دادند.

یک نفر توجهم را به آیه ای در قرآن جلب کرد: «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ» (سوره الحج، آیه30) پس از پلیدی بت ها و حرف زور اجتناب کنید.

جالب است که حرف زور در قرآن در کنار شرک و بت پرستی، عامل پلیدی معرفی شده است.

فکر کردم بهترین راه شناخت حقیقت این است که ببینم چه کسی زور می گوید. هر کس زور گفت و دست به چوب و چماق و اسلحه برد و تکیه بر قدرت های غیر الهی زد و در زمین خواهان قدرت مطلق شد، عامل پلیدی است.

 این روزها جمله ای در ذهنم می درخشد که: کل ارض الکربلا کل یوم العاشورا . همه جا کربلا و هر روز عاشوراست. پس هر لحظه باید انتخاب کنم که حسین(ع) باشم یا یزید. حسین(ع) برای حق می میرد و یزید برای دنیا می کشد.

 مواظب باش "من". کسانی که در سپاه یزید بودند، گمان می کردند که در رکاب امیرمومنان هستند. برای شکستن حسین(ع) نذر روزه داشتند.

مواظب باش "من". آنها که راه بر حسین(ع) بستند، او را معاند و منافق می خواندند. 

مواظب باش! مبادا زورگوی اخمویی باشی که در مقابل حسین(ع) بایستی و تکیه بر باد دهی و نذر روزه کنی و گمان کنی که در راهی. چه گمراهی دور غمناکی!

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت14:58توسط فاطمه |
خوشبخت باش!
خسته بودم. تعداد مصاحبه ها و مقاله ها و گزارش هایی که می دادم هر روز بیشتر می شد و من هر روز خسته تر می شدم. آدم هایی که باهاشون مصاحبه می کردم هم هر روز انگار پژمرده تر می شدند. همکارام هم خسته بودند. سردبیر و مدیر و عکاس های تحریریه هم. آبدارچی خسته بود. راننده های تاکسی خسته بودند. مردمی که از کنارم عبور می کردند خسته بودند. حتی گربه های ولگرد کوچه هم با بی حالی از کنارم رد می شدند.

یک لحظه توقف کردم.

این من نبودم. این دنیای من نبود. دنیایی بود که بر من تحمیل شده بود. اگر نتوانم بر محیطم تاثیر بگذارم، چه فرقی با همه جانورانی دارم که طی میلیون ها سال در زمین زندگی کرده اند و با محیط تطبیق یافته اند و تغییر کرده اند. تصمیم گرفتم خسته نباشم ولی برای آن احتیاج به یک محرک قوی داشتم. پیامی رسید.

خواستم که در طول یک روز طوری کار کنم که وقتی آخر شب روزم به پایان رسید، خدا به من بگه خسته نباشی عزیزم...

یادم اومد روزهایی که برای خدا زندگی کردم و برای خدا راه رفتم و برای خدا کار کردم خبری از خستگی نبود. جسمم که خسته می شد یادش میومد که همه ش برای اونه. 

حالا سرحالم. از صبح دو تا گفت و گو و یک گزارش و یک مقاله داشتم. سخت بود. چشمام می سوزه و سرم سنگین شده. تنم دلش می خواد بخوابه. ولی خسته نیستم. سرحالم. شادم. جالب این که همکارانم هم با وجود فشار کار دیگه خسته نیستند و بقیه مردم هم. همه سرحال اومدن. انگار این من هستم که توی دنیای خودم تصمیم می گیرم مردمم چطور زندگی کنند و چه احساسی داشته باشند.

اگر حقیقتا این طور باشه، من باید راهی پیدا کنم که زندگی مو زیبا کنم تا دنیای دیگران هم زیبا بشه. شاید بهترین هدیه ای که می شه به آدم هایی داد که نمی شناسیشون، این باشه که خوشبخت زندگی کنی!  

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت18:37توسط فاطمه |
مبارک بادم این درد!

انگار متوقف می شوم وقتی دردهایم در دنیا کمرنگ می شوند. انگار حرکتم راکد می شود، وقتی می خواهم در خوشی های دنیا قدم بزنم. انگار این سرگرم شدن ها خطری پنهان است که قصه ای از تاریکی دارد.  انگار هر کس جز او برای من بیگانه است. انگار در این بیگانگی من شریک شیطان می شوم. نرفتن یعنی در تاریکی ماندن. باید بروم. راهی نیست. آشنای من نور است. من از خفقان تاریکی می ترسم. پلی باید از نور ساختن که از همه این بیگانگی ها رها کند من ها را.

 

فقط یک راه پیش پای "من" باقی است. از این "من" عبور کردن لازم است تا "هو" شدن را فهمیدن!

بر من ببار ای درد! ببار و بشویم و "من" را پاک کن تا بماند "هو"...

یا هو

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت21:28توسط فاطمه |

امروز صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. سیزده آبان با مردمم وعده داشتم. همه دوستانم و همه خانواده ام امروز در خیابان بودند و نگران بودم که دستگیر یا کشته نشوند. ساعت ده و نیم در میدان ولیعصر بودم. تمام دورتادور میدان پر از گاردی بود و لباس شخصی ها هم بین جمعیت مردمی بودند که دایم میدان را دور می زدند و منتظر هسته مرکزی ای بودند که تجمعشان را آغاز کنند ولی به محظ این که چند نفر کنار هم می ایستادند با حمله شدید گاردی ها مواجه می شدند. تقریبا در تمام طول روز این دنبال بازی را دیدم ولی بعضی جاها برای لحظات کوتاه ده دقیقه تا بیست دقیقه ای مردم کنار هم تجمع می کردند و شعار می دادند و با حمله بسیار شدید مواجه می شدند. به جرات می توانم بگویم که سرکوب امروز تاکنون بی نظیر بوده است با این وجود حضور مردم چشمگیر و بلکه غرور افرین بود.

می دانم که همه شما این صحنه ها را دیدید. برای همین از صحنه های نابی می خواهم بگویم که شاید کمتر دیده شده باشند و ریشه و عمقی امید بخش دارند و آن مربوط به بچه های نوجوان دانش آموز است که از طرف مدرسه ها در هیبتی که آنها می خواستند آورده شده بودند.

در یکی از این صحنه ها اتوبوسی از پسرهای نوجوان دبیرستانی بود که چفیه انداخته و پرچم به دست داشتند. سرهایشان را از پنجره بیرون کرده بودند و با نشان دادن علامت v مردم را متوجه خود می کردند. البته ناظمشان به طور دایم درون اتوبوس می دوید و یکی یکی بچه ها را با پس گردنی به داخل اتوبوس می کشید ولی هر طرف را می گرفت، بچه ها از طرف دیگر اتوبوس بیرون می آمدند و v نشان می دادند و مورد تشویق مردم خیابان قرار می گرفتند.

در صحنه ای دیگر بچه های کوچکتر بودند. شاید دوره راهنمایی. پیاده بودند و ناظمشان پشت بلندگو گفت مرگ بر امریکا، بچه ها تکرار کردند مرگ بر روسیه! که گاردی ها با کوبیدن باطوم بر سپرهایشان آنها را ترساندند و وارد جمع آنها شدند. ناظمشان که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد اعتراض کرد و کارش به درگیری فیزیکی رسید که به دنبال او بچه ها همگی با جیغ و داد به گاردی ها حمله کردند و چون قدشان کوتاه بود و البته گاردی ها نمی توانستند و خجالت می کشیدند که بچه کوچولوها را بزنند، چند نفری آویزان یک نفر گاردی می شدند و او را می زدند. مردم خیابان هم می خندیدند!

البته این ها صحنه های مفرح امروز بود ولی عده زیادی دستگیری در انقلاب و هفت تیر و تعدادی زخمی داشتیم. به مهدی کروبی حمله کردند و محافظینش را زخمی کردند. با این وجود، ملت بزرگوار ایران کار خود را کرد. شنیدم که در تعداد زیادی از مدرسه ها در تمام ایران حرکت هایی از سوی دانش آموزان شده است. وقتی دانش آموزان آگاه و مبارز هستند یعنی جنبش سبز ما ریشه ای عمیق دارد و دست کم تا بیست سال دیگر مبارز داریم! گر چه کار این استبداد امروز به آن همه سال نمی کشد ولی همیشه استبدادها بازمیگردند و ما همیشه ایستاده ایم تا در راه عشق و آزادی بمیریم.

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت21:2توسط فاطمه |
بسم الله الرحمن الرحیم

 

گاهی یک بهانه می دهی به من برای دوست داشتن دنیا. شاید هم همان است که به آن می گویند دلبستگی ها و وابستگی ها. چند روز دیگر که دنیا تمام شود، من چند نقطه روشن در زندگیم دارم. نقطه هایی که دوستشان دارم و به دوست داشتنشان افتخار می کنم.

چند تا افتخار هم بود. وقت هایی که ساده ساده بودم. شاهد بودم. روزهایی که معصوم بودم. صادق بودم.

گاهی تو برایم بهانه هایی می سازی که دوباره ساده باشم. دوباره صادق باشم، دوباره شاهد باشم.

گاهی تو پیامی می رسانی که دوباره لبریز باشم. دوباره عاشق باشم، دوباره پرشور باشم.

گاهی تو کسی را می فرستی که مرا به تعادل می خواند... به عدالت!

مرا آفریدی که عدالت را کشف کنم؟

عدالت یعنی متعادل شدن. یعنی نه زیاد نه کم! یعنی هر کسی در خود میانه رو باشد. یعنی مسلمان باشد. تسلیم! یعنی صبور باشد و عادل! کسی که میانه رو باشد، ستمگری نمی شناسد. نمی تواند که ظلم کند یا زور گویی یا حق دیگری را نابود کند یا اندیشه ای را حذف یا ... ستم فقط این نیست که بی گناهی را زندانی کنند یا شکنجه یا بکشند. ستم گاهی بسیار ساده اتفاق می افتد و من جنایت کار یک صحنه ظالمانه می شوم... در همان لحظه ساده ای که  نفرت را دلم راه می دهم یا... ولی همیشه اطمینانی دارم که تو مواظب من هستی. مواظبی که در قعر چاه های ظلمت و تاریکی نمانم. تو مرا از چاه ها بیرون می کشی و از زندان ها عبورم می دهی و بزرگم می کنی و عزیزم می داری...

گاهی تو  مرا چنین می خواهی!

مرا معلق و بی تکلیف رها می کنی و وقتی طاقتی نمانده، مرا می گیری. نگه می داری و در آغوش امنت پناهم می دهی. تا پس از درد بی پناهی و بعد از رنج بی تو بودن، پس از سردی پوچی، معنا را دریابم! تو به من و همه دردهایم معنا می دهی! تو درد را برایم آفریدی تا در آتش دنیا آهن روحم را بگدازی و فرم دهی و پس از رنج شکل گیری، به آب رحمت و لطف و نور، ناگهان مرا بشویی و پاکم کنی و معصوم و عزیزم داری... تا من آن گونه باشم که تو می خواهی!

چون تو مرا این گونه می خواهی!

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت11:12توسط فاطمه |

چقدر خسیس شده ام در نوشتن، در گفتن. در استفاده از هر کلمه ای. انگار کلمات را می شمارم و از جانم به زور می کَنَم و به دیگری می دهم. جمله ام که تمام می شود ذهنم درد می گیرد. انگار حیفم می آید حرف هایم را بریزم در هوا. اگر هم منصف باشی می بینی که من حق دارم. آنهایی که باید بدانند، من نگفته خودشان می دانند. آنهایی هم که نمی دانند، خودشان نمی خواهند بفهمند یا هنوز وقت فهمیدنشان نشده. به هر حال گفتن یا نگفتن من چه تاثیری دارد. تازه من بگویم. تو خودت دیدی که به هر کس گفتم، چیزی که من گفتم را نفهمید، چیزی که خودش می خواست بفهمد را فهمید. بعد من کلی کلمه ناز و محجوب و زیبا را دوباره حرام کردم برای ذهن درشت نخراشیده ای که گوش نداشت.

حیف آن همه حرفی که به باد دادم!

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت17:38توسط فاطمه |
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی/ پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
آیا کسی نمانده که مرا یاری دهد؟

چون آن روز حسین تنها ماند، ما امروز تنها هستیم؟ به کفاره گناهی که هزاران سال پیش مرتکب شدیم؟ یا چون علی تو را آزردیم مجازاتمان می کنی به نفهمیدن؟ یا شاید برای مسیح است که صلیب جهل مان را برایش ساختیم؟ چون ستم کردیم، ستم کش شدیم؟ یا درد می دهی تا در آتش گدازانت نرم شود روح سخت شده مان. تا شکلمان دهی که شبیه دستان تو باشیم؟ ما را این همه راه آوردی و یک تاریخ زندگی نوشاندی که برایت چه کنیم؟ برای تو زندگی کنیم و گناه، تا تو شوی قادر متعال یا من از عبد به معبود سفر خواهم کرد؟ از اول تو بودی که پایین آمدی یا من بودم که بالا رفتن را آموختم؟ بهای این آموختن این همه رنج بود. با آموخته هایت با این همه من می خواهی چه کنی؟ چرا دردم هر روز بیشتر و رنجم سنگین تر می شود؟ پس کی عادت می کنم به این سرزمین غریب؟ چرا این روزها بی تابم می کنی؟ چرا تا عادت می کنم قرار از من فراری می دهی؟

نمی دانم. یک چیز می دانم که این همه را در آن پناه دادم. فقط یک چیز. یک معجزه را دانستم:"بسم الله الرحمن الرحیم"    

 

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت0:1توسط فاطمه |
ساقی بده جامی زان شراب روحانی/تا دمی بیاسایم زین حجاب ظلمانی
 

چرا حس می کنم این ماه رمضان فرق داره با همه ماه رمضان های زندگیم؟

 

 

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت11:47توسط فاطمه |
وزان دیدن که حیرت حاصلش بود/ دلم در چشم و چشمم در دلم بود

هبوط!

.

.

.

.

.

.

.

من نازل شدم. در سرزمینی دور.

به من گفته بودی مال تو هستم. به من و آدم که این روزها سر در غربت خویش فرو برده و از آن کرده ناهنگام خویش پشیمان هم نیست!

به من گفته بودی معصوم و پاک برای تو بمانم ولی من نمی خواستم و تو می دانستی که در آن معصومیت بی دانایی من راکدم و در این رکود، من مال تو هستم ولی جایی درون آن همه تعالی ندارم.

به من گفته بودی و به آدم که شیطان دوست نیست ولی از من چه انتظاری داشتی که از جنس تو بودم و تو پر بودی و من خالی و من می خواستم که از تو پر باشم و برای تو بود که من میوه ممنوعه را خوردم!!

من و آدم!

تو که نمی خواستی من همیشه همان طور بمانم. نمی خواستی که من کودکی بی تعالی باشم. اگر نمی خوردم اگر نمی رفتم اگر تو عزیز ترینم، بر من خشم نمی گرفتی، اگر هنوز همان جا کنارت در بهشت بودم، تو چطور در من همه آنچه را که در آن کامل بودی تجربه می کردی؟ چطور می دانستی که ناقص بودن، ضعیف بودن، نادان بودن چیست؟ تردید را چگونه می شناختی اگر من گاهی به تو شک نمی کردم؟ تو که در من بارها و بارها زندگی کردی و می کنی؟ من که برای تو هستم و برای تو گناه می کنم و برای تو توبه می کنم و برای تو راه را پیدا می کنم. برای تو که خودت کاملترینی و راه را می دانی و در این هزارتوی در هم پیچیده این من و آن من و من های دگر و همه من های مخلوق را زندگی می کنی تا خالق بی نقص و قادر ِمتعال شوی!

قادر متعال، شیطان را تو آفریدی نه من! و "من" را تو زندگی می کنی نه من!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت13:50توسط فاطمه |
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
چقدر سخت است که می دانم که هستی در گوشه ای از این دنیا و نمی آیی...اگر بیایی...

اگر بیایی با این آدمهای ظاهر بین زیر پرچم اسلام چه می کنی؟

اگر بیایی با این جماعتی که خود را در راه می دانند و همه حلاج ها را گمراه، چه می کنی؟

اگر بیایی با پیرمرد ساده ای که فریب ریاکاری دشمنانت را خورده، چه می کنی؟

اگر بیایی با منتظرانی که با تو خواهند جنگید چه می کنی؟

اگر بیایی...

بیایی و من تو را نشناسم در میان این همه دروغ، بگو من چه کنم؟

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت15:7توسط فاطمه |
شب است و ظلمت رعب انگیز و وحشی!

سال ها پیش، وقتی واژه ها تازه برایم مفهوم حقیقی پیدا می کردند، به دنبال مفهموم جهنم بودم.

آنچه در قرآن می خواندم یا دیگران می گفتند به نظرم بیش از حد ظاهری بود و من مفهومی را در پشت کلمات جستجو می کردم.

بالاخره یک روزی بعد از سال ها، فهمیدم جهنم آنجاست که خدا، انسان را رها می کند.

رها می کند تا به خود ستم کند.

رها می کند تا به مردم ستم کند.

رها می کند تا خون های بسیار گریبانگیر او شود.

رها می کند تا تصور کند که در راه است.

رها می کند تا تکبر او را به بیراهه ببرد.

رها می کند تا هر روز از عزت خداوندی اش دورتر شود.

رها می کند تا با چشم هایش نبیند و با گوش هایش نشود و با دلش نفهمد.

رها می کند تا صدای فریاد دادخواهی مظلومان را نشنود.

رها می کند تا شیطان در گوشش دروغ بخواند.

رها می کند تا بی خدا باشد خیال کند که بنده برگزیده خداست.

 

این عجب رها شدگی وحشتناکی است.

چه سوختن دردناکی است.

چه آتش داغی است.

چه عذابی است.

در همین دنیا در جهنم هستیم و پرده هاست که آتش این رنج را مستور کرده.

مگر خداوند پناهمان دهد!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت20:15توسط فاطمه |
خدایا پناهم بده!
 

در این زمانه که حق و باطل چنین به هم آمیخته اند، در این روزگار سختی که هر لحظه دنیای فراموشی وسوسه جانم می شود، در این امتحان دشوار که که هزاران بار در سرزمینی موسوم به "من" اتفاق افتاده، در این گیر و داری که برادران و خواهرانم را می بینم که در ظلمت خود را در نور می پندارند، در این کربلای از دیرباز به پا شده، خیمه بسوزانم یا در خیمه بسوزم؟ من حسینم یا یزید؟ من می میرم برای حق یا می کشم برای دنیا؟ من برای خدا هستم یا در راه شیطان؟

من چه کنم؟

من با این خون های ریخته شده، با این فریاد های خفه شده چه کنم؟

من با این برادران سنگدل متحجر پیشانی پینه بسته چه کنم؟

من با این میدان جنگ، با سربازی که دستش می لرزد وقت زدن مردم، با کینه هایی که ریشه می دهد در قلب پاک این جوانان چه کنم؟

من با این پلیدی و سیاهی، با جهلی که تو را می بلعد، مرا می زند ، او را می کشد، چه کنم؟

من با این روزگار پر از نفاق، با آدمهایی که هرگز شک نمی کنند که ایمان بیاورند، با این همه ایمان شیطانی چه کنم؟

خدایا! پناهمان بده!

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت21:25توسط فاطمه |
نشانه ها!

به ما ظلم شد.

ما فریاد نزدیم ولی در سکوت اعتراض کردیم.

ما را زدند.

ما را کشتند.

زندانی مان کردند.

شکنجه مان دادند.

به ما تهمت اغتشاش زدند.

انگ آَشوب و انقلاب مخملین و رنگین زدند.

خیابان های شهرمان را پادگان نظامی کردند که در سکوت هم اعتراض نکنیم.

پشت بام هایمان را  تجسس کردند.

تهدیدمان کردند .

دهان هایمان را بوییدند که مبادا گفته باشیم الله اکبر...

ولی ما گفتیم.

بر سر هر بام.

در هر کوچه.

حتی در خلوت دل هامان.

آنها نمی دانستند صدایی را که از گلو می بُرند، در دل چقدر بلند است. صدایش تا عرش خدا می رسد.

فریاد تظلم خواهی مان را از این فرعونیان معاویه صفت، پیش خدا بردیم.

می دانستم که خدا صدای دل ها را خوب می شنود. ولی فکر نمی کردم این همه خس و خاشاک در هوای تهران معلق کند که نشانی باشد برای این بی چشمانِ بی دلِ بی ایمان.

افسوس که این نشانه ها را نمی بینند!

افسوس که در همه تاریخ این نشانه ها را ندیدند!

 

 

وَمَا تَأْتِيهِم مِّنْ آيَةٍ مِّنْ آيَاتِ رَبِّهِمْ إِلاَّ كَانُواْ عَنْهَا مُعْرِضِينَ ﴿۴﴾-سوره الاتعام

و هيچ نشانه ای  از نشانه های پروردگارشان به سويشان نمى‏آمد مگر آنكه از آن روى بر مى‏تافتند (۴)

 

فَقَدْ كَذَّبُواْ بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءهُمْ فَسَوْفَ يَأْتِيهِمْ أَنبَاء مَا كَانُواْ بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ ﴿۵﴾-سوره الانعام

آنان حق را هنگامى كه به سويشان آمد تكذيب كردند پس به زودى [حقيقت] خبرهاى آنچه را كه به ريشخند مى‏گرفتند به آنان خواهد رسيد (۵)

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت22:33توسط فاطمه |
کل ارض الکربلا کل یوم العاشورا

 

دیروز هفتم تیر بود. نه هفت تیر آن سالها. هفت تیر این سالها.

شنیدم این جلسه مجوز دار است. شنیدم که حرمت خون شهدای هفت تیر را نگه می دارند و به مردم من تعرض نمی کنند. شنیدم ولی...

 

اینجا تهران است.

راه بالا را گاردی ها بستند. راه پایین را هم گاردی ها بستند. مردم راه می خواهند که بروند ولی راهی نیست. به مردم حمله کردند. میان جمعیت دایم می شنیدم که مگر مجوز نداشتیم؟ آنها حتی به مجوز خودشان هم اهمیتی نمی دهند. پلیسی درجه دار آرام ایستاده. به او می گویم چرا کاری نمی کنید؟ اینها مردم هستند. پوزخند می زند. با خودم فکر می کنم راستی من مردمم؟ آهان نه! خس و خاشاکم! یادم رفته بود.

 

پسری خون آلود از مقابلم می گذرد. زنی میانسال با سری شکسته. دختری با چادر پاره. گلویم می سوزد. گاز اشک آور زدند. باتوم ها بالا و پایین می روند و ریتم می گیرند. پشت دود ها باتوم ها مثل داس هایی هستند که محصول گندم می چینند. مگر مسجد خانه امن خدا نیست؟

دختری پشت عبای روحانی ای پناه می گیرد. روحانی دستانش را سپر می کند که او را نزنند. باتوم بر کتفش فرود می آید. او را می شناسم. عضو مجمع است. خودش هم این همه اهانت را باور نمی کند. محافظینش هم کتک می خورند.

 

مردی از تبار نامردان بالای وانتی می رود و دست می زند و کسانی که مردم را می زنند تشویق می کند. چهره اش پر از کینه است. زنی زخمی سپر دخترش می شود. یاد روضه های عاشورا می افتم.

 

مردم می دوند. کسی فریاد می زند. آتشی روشن می کنند که گاز اشک آور را خنثی کند. صدای شلیک می آید. من با چشمان گریان و گلویی که هر لحظه بیشتر می سوزد به دنبال هوای تازه هستم. من فقط شاهدم.

 

دری باز می شود که مردم بی پناه خیابان را پناه دهد. پیرزنی است که دایم نفرین می کند این یزیدیان را. آب می آورد. مردی می گوید گاز اشک آور زده اند آب به صورتتان نزنید. سمی می شود. تشنه ام.

 

فکر می کنم شهید بهشتی یعنی این قدر حرمت نداشت که مهمانانش را این طور به خاک و خون نکشند. گناه من چه بود؟ من که حتی یک کلمه هم حرف نزده بودم! من که فقط شاهد بودم! من که فقط....

از چه چیزی می ترسند که این طور شهر مرا تبدیل به یک پادگان نظامی کرده اند؟ کسی که گناهی نکرده چرا باید بترسد؟

این کاخ ظلم بار دیگر افراشته شده. تاریخ تکرار می شود.

 

الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور والذین کفرو اولیائهم الطاغوت، یخرجهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب نارهم فیها خالدون.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت11:45توسط فاطمه |
پیروزی بزرگ سبزها

 

ابراهيم نبوي

ما بی شماریم، این همان رازی بود که وقتی گفتیمش حتی خودمان هم باور نمی کردیم. حتی نمی توانستیم تصور کنیم که این " ما" تا کجا بزرگ و تا کجا بی پایان است. امروز بعد از چند ماه، این " ما" چنان تنومند و بلند قامت و استوار شده است که حالا دیگر خبر اول جهان است. ما بر تصویر کریهی که احمدی نژاد از ایران و ایرانیان ساخته بود، پیروز شدیم. امروز همه جهان باور کرده است که احمدی نژاد هیچ ربطی به ایران ندارد، که " ما" چنان کردیم که جهان امروز می داند مردم ایران با شجاعت و دلیری رای به احمدی نژاد نداده و با تمام وجودش پای انتخاب خود ایستاده است. امروز تمام جهان تصویر مقاومت تهران است در مقابل دیکتاتوری و استبداد. داستان شهامت و درایت و صلح خواهی یک ملت. ما پیروز شدیم.

 

ما پیروز شدیم، چون توانستیم چهره ایران را از ایران احمدی نژاد به ایران مردمی مصمم برای احقاق حقوق مدنی خود تبدیل کنیم. امروز چهره ایران در جهان دیگر چهره مرد دروغگوی تندرویی نیست که جنگ می خواهد، بلکه چهره زیبای پسران و دخترانی هستند که آزادی می خواهند و می خواهند خواسته شان را به متقلبان و دروغگویان تحمیل کنند.

 

ما پیروز شدیم، چون توانستیم یک انتخابات را به یک جنبش تبدیل کنیم، رنگ زیبای سبز را به نماد انتخاباتی تبدیل کنیم و شب های شاد خرداد 88 را به مردم ایران هدیه کنیم. مردم در آن شب ها خیابان هایی را که سالها بود از دست داده بودند، دوباره به دست آوردند، در آن خیابانها زنجیر سبزی بستند، خیابان را از سیاهی به سبزی بدل کردند، آواز خواندند و طنز را به خیابان بردند. مردمی که عادت کرده بودند در خیابان جدی و اخمو باشند، شهر به شهر خندیدند. ما جنبش سبز را ساختیم و این جنبش حالا دیگر به زور تانک و هلیکوپتر هم به خانه نمی رود.

 

ما پیروز شدیم، چون توانستیم در انتخاباتی پرشکوه حاضر شویم و به لایق ترین کسی که در میان نامزدها بود رای بدهیم. ما لکنت و تردید و دودلی موسوی را از او گرفتیم و به او نشان دادیم که اگر از حقوق مردم دفاع کند ما هم از او حمایت می کنیم. ما به او شجاعت بخشیدیم و از او اعتماد گرفتیم. ما در انتخابات پیروز شدیم. شدت این پیروزی چنان بود که آنان مجبور شدند با تقلبی آشکار، قطع کلیه ارتباطات، با کودتای نظامی خودشان را پیروز نشان دهند. اما ما با قدرت و به دور از خشونت همانطور که گفته بودیم بر سر حرف مان ماندیم.

 

ما پیروز شدیم، چرا که توانستیم یک رهبر یکدل و یکرنگ را به رهبران اصلاح طلب دیگر اضافه کنیم و بحران رهبری را که در سالهای اخیر جنبش اصلاحات را دچار سردرگمی کرده بود، حل کنیم. یافتن موسوی و نشاندن او بر شانه های ملتی که در کنار اوست، پیروزی بزرگ ما بود.

 

ما پیروز شدیم، چون موفق شدیم برای نخستین بار پس از سالها مردمی همدل و همراه بسازیم، مردمی که با شهامتی بی نظیر و نظمی حیرت آور راهپیمایی چند میلیون نفری سکوت را در مقابل چشمان ایرانیان و جهانیان برگزار کردند. ما توانستیم در میان دهها هزار مامور ضد شورش بدون کوچکترین تندروی و خشونت طلبی خواست مان را بگوئیم و بر آن تاکید کنیم. ما برای همیشه پیروز شدیم، چون دیگر گفتن اینکه " مردم ایران شجاعت و پایداری ندارند" یک داستان قدیمی است. جنبش سبز شجاعت گمشده همه ماها را به ما بازگرداند. حنجره های گرفته ما بازشد و شب ها آسمان تهران و سراسر ایران طنین الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور گرفت. طنینی که هر روز قوی تر می شود.

 

ما پیروز شدیم، چون تصمیم گرفتیم خودمان، رئیس جمهور منتخب مان و حکومت را وادار کنیم که از ما صرف نظر نکنند. ما مردم هستیم، مردمی که دموکراسی را به حکومت تحمیل کردند و می کنند. ما هزینه های این رفتار سیاسی را پرداختیم و می پردازیم.

 

ما پیروز شدیم، چون اگرچه بسیاری از عزیزترین و بیگناه ترین مردمان مان کشته شدند و به زندان رفتند، اما این ما نبودیم و نیستیم که خشونت را ایجاد کردیم. ما شیشه ای نشکستیم و خانه ای آتش نزدیم، ما بر سر بامی نجستیم و ما چماق به دست نگرفتیم. ما میلیونها تن بودیم، با دل های پر از میل به آزادی و دهان های بسته. تلاش آنان برای تبدیل مردمی خشمگین به شورشگرانی که می توان سرکوب شان کرد عقیم ماند. ما همچنان با هوشمندی و درایت راههای مبارزه غیرخشونت آمیز را پیدا می کنیم و تا آخر پیروز می شویم.

 

ما سبزها پیروزیم، چون توانستیم حتی رقبای انتخاباتی و مخالفان تحریم کننده را نیز به صف خود بکشانیم و تمام دوستانی که همدیگر را در مجادلات سیاسی و در فضای یاس آلود پیش از خرداد 88 گم کرده بودند، دوباره به هم پیوستند و در هر جایی که ایرانیان زندگی می کنند اتحاد و همدلی را ساختیم، این همدلی را هیچ کس نمی تواند از ما بگیرد.

 

ما سبزها پیروز شدیم، چون توانستیم حتی در دل کسانی که دشمنانه به ما نگاه می کردند این احساس را ایجاد کنیم که ما مردمانی صلح طلب هستیم که فقط حق مان را می خواهیم. ما نه انقلاب می خواهیم، نه خواهان دشمنی با کسی هستیم. حالا دیگر حتی کسانی که ده روز قبل به احمدی نژاد رای داده بودند، در کنار ما هستند و قدرت طلبان خشونت طلب جز مزدورانی که با گرفتن دستمزد روزانه مردم را کتک می زنند و می کشند هیچ کسی را ندارند.

 

ما سبزها جهان را تسخیر کردیم. ما در همه شبکه های تلویزیونی و روی جلد همه مجله ها و در همه پارلمانها و در همه شهرها حضور جدی داریم، ما پیروز شدیم، چون هرچه کردند و می کنند که از ما انقلابیونی شورشگر بسازند نمی توانند. ما مردمانی هوشمندیم که زیر سیطره مردمانی زورگو زندگی می کنیم، هوش و دانایی ما به ما راههای نجات را نشان می دهد، ما جنبش سبز را ادامه می دهیم، زورگویان را خسته می کنیم و شهر سبزمان را از آنان پس می گیریم، ما ایران را سبز و زیبا می خواهیم.

 

ایران سرزمین ماست، ما مردمی متحدیم، ما مردمانی بی شماریم، ما رهبرانی قابل اعتماد داریم، ما می دانیم چه می خواهیم و با وجود دشواری راه، می دانیم که فردا سبز ترین روز خداست.

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت19:56توسط فاطمه |
اگر گرگها هم بريزند توى مملكت ما بهتر از اين اداره مى‏كنند مملكت را

صحیفه امام؛‏ جلد 14 ، صفحه 380

بايد به حسب واقع، به حسب انصاف، به حسب وجدان، اين مردمى كه شماها را روى كار آورده‏اند، اين مردم زاغه‏نشين كه شماها را روى مسند نشانده‏اند ملاحظه آنها را بكنيد، و اين جمهورى را تضعيفش نكنيد. بترسيد از آن روزى كه مردم بفهمند در باطن ذات شما چيست، و يك انفجار حاصل بشود. از آن روز بترسيد كه ممكن است يكى از «ايام اللَّه» - خداى نخواسته - باز پيدا بشود. و آن روز ديگر قضيه اين نيست كه برگرديم به 22 بهمن. قضيه [اين‏] است كه فاتحه همه ما را مى‏خوانند! من از خداى تبارك و تعالى اميد اين را دارم كه به ما عنايت بفرمايد و ما را هدايت كند به يك راهى كه مرضى اوست؛ و قلمهاى ما را هدايت كند به يك نوشته‏هايى كه مورد رضاى اوست. و بر زبانهاى ما جارى كند يك چيزهايى را كه مورد رضاى اوست.

 

صحيفه امام؛ جلد 2، صفحه 367

هر روز ناله مردم را مى‏شنود، هر روز اطلاع مى‏دهند كه دخترها را چه كردند، دخترها را كشتند بعضى‏شان را، سر ناهار ريختند آن قلدرها و چماق‏كِشها، ريختند سر ناهار، ديگ، نمى‏دانم، [آب يا غذاى‏] جوش را ريختند به سر اين بيچاره‏ها. چه شده است؟ گفتند مثلاً مرده باد زيد، زنده باد زيد. اين آدم كشتن دارد؟! گفتند ما جشن 2500 ساله را مى‏خواهيم چه كنيم؟! جشن را آنها بايد بگيرند كه زندگى دارند، آنها بايد بگيرند كه يك حكومتى دارند كه در تحت نظر آن حكومت در رفاه هستند، در پناه هستند. جشن براى حضرت امير بايد بگيرند كه در زير شمشير او مردم در پناه هستند، مردم در امان هستند؛ هيچ كس نمى‏ترسد در حكومت او الّا از خودش؛ از حكومت نمى‏ترسد. براى اينكه حكومتْ حكومت عدل است. اصلش حكومت عدل ترس ندارد؛ از خودش انسان بايد بترسد. اما اينجا اينطورى است؟ مملكت ما اين جور است كه مردم از خود شما بتوانند يا ... همه در فكر اين هستند كه چه وقت مأمورْ درِ خانه بيايد. بيگناه است اما خوب چه بكند با احتمال، با احتمال ضعيف؛ همان طورى كه در زمان حجاج و ابن‏زياد و اينها بود كه همان احتمال اين معنا را كه شيعه على - عليه‏السلام - باشد كافى بود. حالا هم يك احتمال ضعيفى بدهند كه اين مثلاً چطور است؛ اين كافى است براى اينكه او را بگيرند، او را زجر كنند، او را چه بكنند. يك كلمه نصيحت كسى مى‏كند و يك كلمه نصيحت را يك كسى منتشر مى‏كند، مى‏گيرند او را. حالا معلوم هم نيست از كجا هست. يك كسى يك كلمه در سر منبر حرف مى‏زند، يك كلمه‏اى كه اصلاً خيلى هم برخورد ندارد؛ همان ادنى‏ كلمه همان و او را گرفتن و حبس كردن همان! ما موظف نيستيم كه اين جنايات را - لااقل - ذكرش بكنيم؟!

 

صحيفه امام؛ جلد 4، صفحه 424

از آدمكشى اشتباه بيشتر مى‏شود؟! از جوانهاى مردم را كشتن، از زنهاى مردم را كشتن ديگر اشتباه بالاتر دارى تو؟!

 

صحيفه امام؛ جلد 4، صفحه 464

بيدار بشويد آقايان! اين تبليغات در خارج زياد شده است. حالا هم دارند تبليغات مى‏كنند. از هر طرف تبليغات كه نمى‏توانند اينها مملكت را اداره كنند! اگر اداره كردن كشتن مردم است، همه حيوانات هم مى‏توانند اداره كنند! اگر گرگها هم بريزند توى مملكت ما بهتر از اين اداره مى‏كنند مملكت را.

 

صحيفه امام؛ جلد 5، صفحه 243

آيا اينكه ايشان مى‏گويد كه اينها مردم را به كشتن دادند، آيا اين تظاهر آرامى كه مردم در اين دو روز كردند يعنى هيچ شلوغى نكردند و به دنيا ثابت كردند كه ايران مى‏تواند كنترل خودش را در اختيار بگيرد و سرنوشت خودش را به طور عُقَلايى به طور صحيح تعيين كند، خوب اين موجب اين شد كه فردا شبِ يازدهم - از شب يازدهم شروع شد - شروع شد به كشتار مردم؛ اينجا چه باعث شده است كه مردم كشتار شدند؟

 

صحيفه امام؛ جلد 5، صفحه 248

مردم ايران چرا فرياد مى‏زنند؟! بگذار هرچه توسرى دارند بخورند و فرياد نكنند! آقاى كارتر اين را مى‏فرمايند كه هرچه توى سرتان زدند، هر كارى كردند اينها، شما حرف نزنيد براى اينكه اگر حرف بزنيد كشته مى‏شويد! پس خودتان، خودتان را به كشتن داديد! اين صحيح است كه يك ملتى سى ميليونى، سى و چند ميليونى كتك بخورد، خيانت ببيند، جنايت ببيند، سلب آزاديها را ببيند، اختناقها را ببيند، اگر صدايش درآمد كه آقا چرا توى سر من مى‏زنى، مى‏كشند او را؟! پس اين تقصير خودش است كه مى‏گويد چرا! اين منطق آقا است!

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت17:33توسط فاطمه |
 

خدایا! مرا از این فاجعه پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است وقاحتش از یاد رفته و بیماری ای شده است که از فرط عمومیتش هر که به آن بیمار نباشد، بیمار می نماید مصون بدار تا به رعایت مصلحت حقیقت را ذبح شرعی نکنم.

 دکتر شریعتی

 

 

 

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت14:25توسط فاطمه |
بت شکنان در راه خدا بت می شکنند بت پرستان در راه دنیا!

مطالبی را در وبلاگ جسد خیس خواندم که در نظراتش جا نشد. اینجا پاسخ دادم. همین طور حسین نویسنده وبلاگ فانوس.

جسد خیس عزیز! مدت هاست که به هیچ وبلاگی سر نمی زنم. به وبلاگ خودم هم فقط گاهی. کشورم در خطر است. عزت ملتم به سخره گرفته شده. کسی قدرت کشور مرا به زور به دست گرفته که مردم به او رای نداده اند. نه آرامشی برای نوشتن دارم نه خاطری برای خواندن.

یادم می آید مسایل غزه که پیش آمد شما به کمک آنها رفتید. حالا در مسایل کشور نشسته اید و مانند خارجی ها از دور تحلیل می کنید و از بالا مردم را می بینید. انگار ما جدای از شما هستیم و غزه وطن شما بود. 

جسد خیس عزیز هیچ کس به من نگفت چه کسی خوب است و چه کسی بد. کسی نگفت چه کسی دروغگوست من خودم دیدم. هیچ کس نگفت تقلب را ببین من خودم دیدم. این که مجموع آرای اعلام شده بیش از صد در صد است در حالی که هشتاد درصد، مشارکت مردمی اعلام شده را کسی به من نگفت. من خودم جمع زدم و اصلا سواد زیادی لازم ندارد که متوجه تناقض اعداد اعلام شده شوم. آمار دبیرستان را هم خوانده باشم کافی است که این تناقضات را ببینم.

در این نوشته تان چنان گفتید که گویا نمی دانید اغتشاشات کار مردم نیست. مدت هاست که وبلاگ شما را می خوانم و می دانم که تا این حد ساده نیستید. می دانید اغتشاش کار خود دولت است چون به نفعش است که امروز حرکت مردم را با اغتشاش درآمیزد تا کسی صدای سکوت آنها را نشنود. ولی مردم آگاهانه حرکت می کنند. مردم نمی گذارند بازی آنها بار دیگر سیاهشان کند. آرام می روند و می آیند و یک قانون را هم نقض نکردند.  طبق اصل 27  قانون اساسی هر گونه تجمع اعتراض آمیز بدون حمل اسلحه مجاز است و نیازی به مجوز وزارت کشور ندارد. مردم طبق قانون می توانند شعار هم بدهند ولی سکوت را انتخاب کردند. این فریادی که با سکوت می زنند نه برای احمدی و موسوی و خاتمی و رهبر و رفسنجانی و ... است. برای یک عمر دروغی است که می شنوند. برای صبری است که لبریز شده.

مساله موسوی و احمدی و انتخابات نیست. مساله این است که کسانی ملتی را که همیشه با نجابت با حکومت و نظام برخورد کرده تحمیق می کنند و حالا صبرشان لبریز شده. می خواهند سرنوشتشان را خودشان انتخاب کنند نه مصلحت اندیشان نظام.   

شما می خواهید از دور آنها را مسخره کنید که گول سیاستمداران را خوردند و نمی فهمند و آگاهی و شعور پشت این جنبش عمومی نیست؟ اشکالی ندارد. بنشینید کنار و هر چه می خواهید بارشان کنید. یکی در قدرت به آنها می گوید خس و خاشاک و یکی قلم به دست می گیرد و می گوید شعور ندارند و این ها هیچ کدام از بزرگی حرکت آگاهانه این مردم کم نمی کند. این مردم با چپ و راست کاری ندارند. با بازی های پشت پرده که سیاستمداران خیال می کنند پشت پرده است. این پرده سالهاست که دریده شده. حرمتی میان این مردم و آنها که به این مردم می گویند عوام نمانده. به چه زبانی بگویم؟ بیا و از آن ها که نمی پسندیشان نباش. به مردم احترام بگذار. نه مانند دیگران در زبان. مانند خودت در دل و ذهن و اندیشه ات.  

این مردم آنهایی نیستند که 57 انقلاب کردند. فرزندان آنها هستند. اگر آنها با شور انقلاب کردند، اینها با شعور اصلاح می کنند.

جسد خیس عزیز من خبرنگار سیاسی هستم و بیشتر از هر کسی با آنچه می گویید در ارتباطم. چیزی که امروز می بینم یک فریب سیاسی نیست. این یک پدیده تاریخی است. به شعور و آگاهی این مردم احترام بگذارید و اگر یاری اشان نمی کنید مانند محمود مسخره هم نکنید. این مردم می دانند چه می کنند. اگر شما آنها را درک نمی کنید شاید به این دلیل است که با قضاوت آنها را می بینید.

 

و اما حسین عزیز!  نوشته بودی دشمن سی سال است آرزوی چنین روزی را دارد. آیا برای ترس از دشمن خارجی باید تسلیم دشمن داخلی شویم؟ این اغتشاش و جنگ از سوی چه کسی است؟ چه کسی از این اغتشاش سود می برد؟ چه کسی می خواهد با ترساندن مردم حرکت را متوقف کند؟ چه کسی تمام سایت ها و تلفن های همراه و اس ام اس ها را دچار اختلال کرده؟ تا مردم با هم ارتباط نداشته باشند؟ چه کسی از عقب نشینی مردم سود می برد؟ مردم در سکوت اعتراض می کنند و این همه مدنیت آرزوی دشمنان این ملت نیست بلکه آن اغتشاش و آشوب است که آنها می پسندند و توسط دشمنان این ملت انجام می شود. من شما را دعوت می کنم به شاهد بودن. بدون حب و بغض فقط شاهد باشید و اجازه دهید خداوند شما را به سوی حقیقت حرکت دهد و با آن مخالفت نکنید و خودتان را در مقابل حقیقت تلخی که می بینید توجیه نکنید که فردا روزی هست که برای همه قضاوت ها و هر کلاممان باید پاسخگوی حضرت احدیت باشیم. 

کسی که از خدا نمی ترسد از خشم مردم هم نخواهد ترسید.  

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت13:17توسط فاطمه |