تبليغاتX
شبم پر هول فردا ...

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387

یک روزی که خیلی هم دور نبود من در شلوغی دنیا گم شدم. ناگهان چشم باز کردم و دیدم که جای من در دنیا خالی است. قرار نبود من در دنیا غایب باشم. این طور سر در گریبان. قرار نبود من این طور بی ثمر باشم. این طور ناپیدا. قرار نبود به این کم بودن ها راضی شوم. به این حقارت ها روح دهم. قرار نبود راکد شوم، مرداب شوم. زنده زنده بمیرم. آمده بودم که بروم، دیدم که دارم ماندگار می شوم. این جا گم شدن و جا ماندن برایم درد بود. در شان من نبود. به دنبال خودم برخاستم. از هر کسی نشان گرفتم مرا به بیراهه فرستاد. من را فقط خودم باید بیابم. دوباره از اول بشناسمش. رشدش دهم. بیافرینمش. همان طور که خودم می خواهم. همان طور که هستم. نامم را به یاد بیاورم. نامم را کشف کنم. نام من نه آن اسمی است که دیگران مرا به آن می شناسند. اسمی است که خودم "من" را به آن می شناسم. نامم را که بیابم جای این سه نقطه را پر میکنم. فرصت دهید. درون من یک قسمت بزرگ تاریک دارد که چیزهایی از حقیقت من آنجا پنهان شده. باید چراغ قوه بیندازم و کمی آرامش این سرزمین خفته در تاریکی را برهم بزنم. من را پیدا کنم. شاید نامم را هم...

نوشته شده توسط ... در 18:10 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

پرت و پلا

 

امشب کمی دلم پرت و پلا گفتن می خواهد. انگار به اصالت خودم نزدیک تر است. این طور بی نظم گفتن. آدم باید اصیل باشد. یعنی حقیقی. نه این که پول زیاد یا قدرتی یا شهرتی یا هر چیزی که مال من نیست بخواهد مرا بزرگ کند. آنها نمی توانند روح بزرگ خداوندی مرا بزرگ کنند!

من کسی را می شناسم که هر محبتی را با نیش زبانی پاسخ می دهد. هر کس می رود که به او کمک کند تصور می کند به خاطر خوبی خودش است که به او نزدیک می شوند! او آدم قابل ترحمی است ولی خیال می کند که فوق العاده است! او یک آدم تصنعی است!

یک نفر دیگر را می شناسم که در مقابل تلخی های دیگران مهربان و صبور است. دیگران را به خوبی درک می کند و همه دوستش دارند. چون او مانند یک کودک معصوم و پاک است و انگار تکبر برایش زیادی حقیر است. او به دنبال اصالت خودش می گردد ولی به نظر من او اصیل است!

من دوستی دارم که دیروز نیم ساعت حرف زد که به من بفهماند گاهی اجازه دارم قضاوت غیر منصفانه دیگران را به خودشان برگردانم!

واقعا شناختن آدمها چقدر سخت است. چه ساده لوحانه است اگر با یک نگاه و یک حرکت درباره کسی قضاوت کنیم.  چه کسی می داند یک آدم اصیل کیست؟

نوشته شده توسط ... در 23:14 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم اردیبهشت 1387

 

قبلا هم این ها رو می دیدم ولی حالا یک جور دیگه می بینم. قبلا هم می دونستم ولی اون موقع به شدت عصبانی می شدم وقتی می دیدم که کودکان خردسال در خیابان ولو هستند به جای رفتن به مدرسه.

می دیدم که حق زنان در کشورم چقدر ناچیز شمرده می شود. اختلاف طبقاتی که هر روز بیشتر می شد و مردمی که هر روز بیشتر از حقوق خودشان محروم می شدند. فکرهایی که حرام می شوند و آدمهای

خلاق و مبتکری که یک عمر پرورش می دهیم و به خارجی ها عرضه می کنیم. عصبانی می شدم وقتی می دیدم مسئولین از سادگی مردم سو استفاده می کنند و تا می توانند به آنها دروغ می گویند و با کتمان

حقیقت فکر می کنند واقعا وجود ندارد. عصبانی می شدم وقتی اطرافم را نگاه می کردم و ادمهای بی تفاوت و غر غرو را می دیدم. هر گوشه ای را می خواستم بسازم می دیدم خرابی کار از جای دیگر است. آنجا

را می گرفتم به ویرانی دیگری بر می خوردم... تا این که... نگاهی به خودم انداختم. دیدم من هم راه همه آدمهای دیگر را در پیش گرفته ام و وقتی به ویرانه ای برخورد می کنم با کمترین تلاش از کنارش عبور

 می کنم. تمام توجهم به درون خودم بود و روح خودم. می خواستم رشد کنم ولی نمی دانستم که رشد تنهایی چقدر خودخواهانه است.

حالا یک جور دیگر می بینم. اگر مسئولین بی مسئولیتند تقصیر خود من است که در مقابل این ستمی که

دیدم بر مردمم می رود ساکت ماندم. موقعی که دوستانم بر سر قدرتی هر چند ناچیز با هم می جنگیدند با نگاهی عاقل اندر سفیه کنار کشیدم تا آنها به آنچه می خواهند برسند. این مبارزه برای من خیلی حقیر

بود و سر انجام کسانی مسئولیت مکانی را بر عهده گرفتند که شایستگی آن را نداشتند و موجب ویرانی آن شدند. مقصر کیست؟

من می خواهم بسازم. من می خواهم این ویرانه بزرگِ رسیده از اجدادم را جور دیگری بسازم نه مانند آنها که تا حالا فکر کردند ساختند. من فرار نمی کنم وقتی کفتارها بر سر ویرانه عزیز من نشسته اند.

نمی گذارم خسته شوم. برای خسته شدن خیلی زود است. باید جور دیگری ببینیم. باید یکی شویم. باید خودمان را عادلانه قضاوت کنیم... ما مردم، باید دست از مظلوم نمایی برداریم. از نشان گرفتن این و آن برای گردن گیر کردن تقصیر بدبختی و عقب ماندگیمان. باید بفهمیم که خوشبختی تنهایی بدبختی است.

از مدام غر زدن و شماتت وضعیت موجود چیزی درست نمی شود. به هر حال این وضعی است که هست. باید منطقی باشیم و ضعف ها را بپذیریم تا بتوانیم درستش کنیم.دردها و کمبودها را می بینم ولی با آنها کنار می آیم تا از حداکثر توانایی ام استفاده کنم...

 

نوشته شده توسط ... در 15:45 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

تقاص خون جنگل را چه کسی می دهد؟

 

 

 

·        جنگل‌زدایی به بهانه توسعه

·        خطر نابودي براي سراسر جنگل‌هاي بيرون از شمال

·        اعتراض كارشناسان به واگذاري جنگل‌هاي مخروبه

·        مجوز دولت براي احداث جاده در جنگل ابر

·        مخالفت وزير كشاورزي با ساخت جاده ابر

·        هجوم بولدوزرها به اراضي جنگلي سوادكوه

 

این ها تیتر های خبرهای امروز است.

آهای یکی به داد من برسه!

از صبح تا حالا مثل اسفند رو آتیش بالا پایین پریدم از شدت عصبانیت. بعد هم مفصل گریه کردم تا کمی آرام شدم ولی هر وقت یادم می افته دوباره گریم می گیره... انگار عزیزی را در مقابل چشمانم می کشند و من نمی توانم کاری کنم... کمک...کمک...کسی به داد من برسد...کسی دلداریم بدهد... کسی خبر را تکذیب کند...

بگذارید از اول بگویم تا بدانید چقدر بی رحمانه است... چقدر خودزنی است...

من یک جنگلدارم. کمتر از یک سال است که فارغ التحصیل شدم و منتظر جواب کنکور ارشد هستم. بنا به فراخور رشته ام سفرهای بسیاری به مناطق مختلف ایران داشته ام و تقریبا تمام ایران را در دوران دانشجویی ام دیده ام. دو تا از تاثیر گذارترین سفرهایم که می توانم بگویم طرز تفکر جنگلداری مرا تغییر داد، یک سفر دو هفته ای به کردستان و یک سفر ده روزه به سیستان بود.

این دو سفر تقریبا پشت سرهم بودند. وقتی از سیستان برگشتم تمام فکر من این بود که چرا مردم من در چنین محیط طبیعی و زیبایی باید این قدر محروم باشند؟ جنگل که به تنهایی ثروت بزرگی محسوب می شود در هر دوی این مناطق بود. باید کاری کرد. مدت زیادی فکر و مطالعه کردم. شرایط مشابه کشورهای دیگر را بررسی کردم و سرانجام، طرحی به ذهنم رسید که دوسال است که ابعاد آن را بررسی می کنم که بتوانم یک جوری آن را مطرح کنم که عملی باشد. احتمال این که یک سازمان دولتی کمک کند بسیار کم بود چون می ترسیدم طرحم را بگیرند بدهند به کسی اجرا کند که خرابش کند. چند وقت پیش یک سازمان کارآفرینی امیدهایی جهت حمایت از طرحم داد. این روزها مدام در رویای بازسازی جنگل های مخروبه غرب و شمال بودم. مردمم را می دیدم که چقدر در سایه جنگل هایی که دوباره جان گرفته اند خوشبخت و ثروتمندند... این یک رویای دور نیست... می تواند تحقق یابد...

(ما یکی از کشورهای کم جنگل دنیا هستیم. و با روند تخریب شدیدی که بر مناطق جنگلی مان تحمیل شده و می شود، اگر فکری نکنیم تا پنجاه سال آینده دیگر جنگلی نخواهیم داشت. در این سال ها که کشور های پیشرفته مخارج هنگفتی متحمل می شوند برای حفظ و احیا و حتی ایجاد منابع طبیعی، یکی از مظاهر رشد و بالندگی یک کشور شکل و شیوه نگهداری از این منابع خدادادی است که به حق می تواند ملاک خوبی برای قضاوت در مورد یک ملت باشد.

 مهمترین جنگل های ایران در شمال و غرب هستند. جنگل های شمال که در معرض آتش سوزی های عمدی و قاچاق چوب  و جاده سازی های غیر ضروری قرار دارد. قسمت وسیعی از مساحت جنگل های ایران در غرب کشور است که شما به عنوان جنگل های زاگرس آن را می شناسید. این جنگل ها طی سالیان طولانی مورد بهره برداری شدید و چرای دام بیش از حد ظرفیت رویشگاه قرار گرفته اند. به طوری که امروز با تحمیل این چرای بیش از حد، جنگل قادر به بازسازی خود نیست. این در حالی است که اگر اقدام سریعی جهت تغییر نوع امرار معاش مردم بومی منطقه صورت گیرد، یعنی جنگل را پنجاه سال قرق کنیم، با وجود فرسایش خاکی زیاد، جنگل می تواند دوباره سرپا بایستد. )

حالا این مسئولین کشور که نه آگاهی کافی دارند و نه حاضرند به حرف کارشناسان و متخصصین امر گوش کنند آمده اند طرح داده اند که اراضی جنگل های مخروبه را واگذار کنیم برای توسعه صنعتی!!

آخه مگه صنعت فقط کارخونه است؟ آخه شما که هیچی بلد نیستید کی به شما گفته مسئولیت به عهده بگیرید. جنگل مخروبه یک اصطلاح است! مثل خانه مخروبه نیست که خرابش کنیم برج بسازیم. مثل یک عتیقه است که باید نگهش داریم و بازسازی اش کنیم. (آخه یکی نیست بهشون بگه مگه جنگل ارث باباتونه بذل و بخشش می کنید؟ )جنگل جزء بیت المال است. اراضی ملی است. مثل نفت می ماند. کسی حق ندارد به آن تعرض کند. در شمال جاده ابر می خواهند بزنند بروند تفریح؟ اکوتوریسم فرهنگ خودش را دارد. هنوز در ایران ایجاد نشده. تیشه تان را بگذارید زمین. اینی که دارید می زنید ریشه خودمان است. چرا در مورد هر چیزی که نمی دانید اظهار نظر می کنید. تا کی باید دست و دلمان بلرزد که مملکتمان چوب ندانم کاری ها و بی سوادی و تکبر مسئولین بی مسئولیتش را پس دهد؟

این یکی دیگر قابل گذشت نیست. من نه به عنوان یک جنگلدار به عنوان یک ایرانی حق خودم را می خواهم. جنگل حق من است. امنیت حق من است. مردم کدام سرزمین با خودشان این کار را می کنند؟ چرا ویران می کنید؟ به مردم من رحم کنید. به جنگل های ایران رحم کنید. کسی به داد من برسد... صدای من کوتاه است. کسی صدای مرا نمی شنود. مغول ها هم این طور ویران نکردند که ما با دستان خودمان ویران می کنیم.  

من حقم را می خواهم. حق من این است که وقتی عمر و دانشم را صرف می کنم که کشورم را بسازم یکی از راه نرسد آن را ویران کند پیش از آن که دست من به آن رسیده باشد. یکی خلیج فارسمان را می گیرد. یکی سهم خزر را می بخشد. دیگری هم می آید و جنگل هایمان را ویران می کند. چه چیزی را من باید بسازم؟ این ویرانه بزرگ را؟ ویرانه ای که هر لحظه ویران تر می شود؟

این نسل پیش از ما که همه جا را دارد خراب می کند. چه ایرانی می خواهیم بسازیم؟ کدام فردا را ؟ کدام سرزمین را؟ وقتی همه دوستانم یکی یکی کشور را ترک کردند به آنها می گفتم اگر همه تان بروید چه کسی بسازد؟ یکی به من گفت چیزی برای ساختن نیست. کلاهت را بگیر باد نبرد... مگر من چه می خواهم؟ یک کم فکر کنید بعد حرف بزنید، طرح بدهید، دستور بدهید...این توقع زیادی است؟

حالا اگر جنگلی نماند ایران یک ویرانه بزرگ است... کسی به داد من برسد... دلم دارد می ترکد از این همه بی رحمی، نادانی، جنایت... کسی صدای مرا می شنود؟...کسی به داد من برسد... خدایا!... من یک وکیل می خواهم...من تقاص خون جنگل را از چه کسی باید بگیرم؟ ...

 

 

نوشته شده توسط ... در 15:24 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

رویاهایم...

 

چند ماه بود که حال خوبی نداشتم، شاید هم یکی دوسال. اصلا یادم نیست از کی اون طوری شدم ولی می دونم چی شد که اون طوری شد.

" وقتی بچه بودم، وقتی تازه نوشتن یاد گرفته بودم، نویسندگی را آرزو کردم. یک چیزهایی هم نوشتم. شعر هم گفتم ولی یک جایی در همان روزها رویایم را گم

کردم. کمی بعدتر وقتی دوره راهنمایی بودم همه بچه های مدرسه می دانستند که من یک روز رییس جمهور خواهم شد.بعدها فهمیدم که رییس جمهوری برای من

کم است. می خواستم یک دانشمند بزرگ فیزیک باشم. دبیرستان که شروع شد، لقبم پروفسور بود. هر کس از هر کجا که دل پری داشت یا امیدش کمرنگ شده بود

می آمد پیش من. من برایش برجی بالای ابرها می ساختم. کمکش می کردم که رویای بزرگی برای خود بسازد. هیچ کاری در دنیا برای من غیرممکن نبود. دنیا با

همه سختی هایش برایم یک بازی بود. یک شوخی. یک ماجراجویی... دبیرستان که تمام شد من هنوز همان قدر کودک بودم که در هفت سالگی ام.

دانشگاه شروع شد و من هنوز بزرگ نشده بودم. ساده بودم. دیگران نگران من بودند. هیچ کس رویاهای مرا باور نمی کرد. می خواستند مرا بزرگ کنند، رویاهایم

را از من گرفتند و مرا با واقعیت تنها گذاشتند بدون آنکه راهی برای رسیدن به حقیقت خودم بر سر راهم بگذارند. تنها شدم ترسیدم. امیدی نبود. هر چه بود

واقعیت بود. من انگار در سرزمینی بیگانه گم شدم ناگهان. سرزمینی بیگانه با آدم های واقع بین بی رحم و بی احساس. سرزمینی که تاریکیهایش برای روح کوچک

 من خیلی غمگین بود. کسی حرف مرا نمی فهمید. من بی پناه و آشفته شده بودم و در این تنگنای سرد، تنها کسی که حرفم را فهمید تصور کرد من به او نیازی ندارم

و تنهایم گذاشت. این بی رحمی آخر آدمهای این دیار غریبه، بغضم را شکست. آسمان را دیدم. دلم پرواز می خواست. ولی غیر ممکن بود. یادم آمد غیرممکن هم

مثل این شهر خشن از آن ِ دیگران بود. من از آنها نبودم گر چه آنها همه از من بودند...

به دنبال بال هایم خودم را جستجو کردم. رویاهای خاک خورده قدیمی ام را که کشیدم بیرون، همراهشان موجی از شادی و امید پروازم داد. خودم را دیدم که رفتم

بالا. بالا و بالا و بالاتر و ناگهان شیرجه زدم در میان ابرها. شاد و سرخوش. رفتم به دنبال رویاهای خفته ام. دوستانی همراهم شدند. رویایم را باور کردند و بال گشودند تا هم پرواز هم شویم...

حالا دوباره این منم. برخاسته از سرزمین سرد خفتگان بی رحم بی رویا. دوباره اینجا هستم تا هر آدم مایوسی دیدم پیامبر سرزمین رویایی او باشم. در دیار من

برای همه جا هست. در دیار من فقیر کسی است که نمی تواند خیالش را به باد بسپارد. در دیار من مجرم هم هست. کسی که رویایش را سرکوب می کند تا خودش را در سرزمین خفتگان زنده به گور کند. در دیار من..."

 

 

 

نوشته شده توسط ... در 16:12 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم فروردین 1387

...للله رب العالمین...

 

آیه ای خواندم در قرآن که مضمونش این بود که "نمازم و عباداتم و زندگی و مرگم مال الله پروردگار جهانیان است"... و در ذهنم طنین انداخت "زندگی ام مال خداست"... زندگی ام مال

خداست؟... یعنی این زندگی که من هر روزش را و هر ساعتش را می سازم مال خداست؟... من خدا را دوست دارم... او هر چه برای من بوده، زیبا آفریده... من آنچه برای اوست چگونه

آفریدم؟... ای وای... ای وای... وای... ببین با زندگی ام چه کردم؟...من می توانستم زیباتر بیافرینم...می توانستم شادتر باشم...روزهایی که نگران فردایی بودم که الان یادم نیست کِی گذشته

 است...شبهایی که غصه گذشته ای را خوردم که برای تغییرش خیلی دیر شده بود... آن روز که تسلیم شکست شدم می توانستم به خاطر او مقاومت کنم... اگر چه به خاطر خودم نتوانستم...

 می توانستم با خودم مهربان تر باشم تا "حال" خوبی داشته باشم. می توانستم مسئولیت غم هایم را به عهده بگیرم و کمتر رنج بکشم. می توانستم زندگی زیبایی برای خدا بیافرینم

آن گونه که شایسته اوست. اما من چه کردم؟ رویاهایم را گذاشتم سر راه تا هر کس لگدی بر آن بزند. عشقم را پنهان کردم تا دیگری را از خوشبختی ای که می توانستم سخاوتمندانه به او

ببخشم، محروم کنم. این همه بخیل بودم با زندگی ای که مال خداوند عزیزی بود که در هر لحظه زندگیم را پر از لطافت و زیبایی کرده و شوری به من بخشیده که شکوهش به تنهاییِ بزرگِ

همراهش می ارزید. چه بی رحم و خبیث بودم و چه مالکانه برخورد کردم با روحی که مال من نبود...چه بد امانتداری کردم تا به حال... خدایا! به خاطر همه لحظه هایی که "حال" خوبی

نداشتم شرمنده ام... بنشین و تماشا کن. می خواهم زندگی زیبایی برایت بیافرینم...زندگی ای که وقتی تمام شد، تو به من بگویی "تو یکی از بهترین تجربه های من بودی..."

 

نوشته شده توسط ... در 22:56 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم فروردین 1387

سرگیجه...

 

بخش هایی از دفتر خاطراتم هست که تاریخ ندارد و حتی خاطره هم ندارد! یادم نمی آید چه اتفاقی افتاده بود که این ها را نوشته بودم و اصلا مال چند سال پیش است یا چند وقت پیش...

"چرا این آدمها این جوری اند؟ چرا این کتابها هم مثل آدمها اینجوری اند؟! چرا همه می خواهند به من احساس گناه بدهند؟ چرا همه می خواهند مرا یک جور دیگر کنند که من نیستم؟ مگر چه اشکالی دارد که

 من اینجوری که همه هستند نباشم؟ اصلا مگر تنهایی چه اشکالی دارد؟... خدا عادل است. همه می گویند ولی کسی نمی داند چرا می گوید. من می دانم ولی به آنها نمی گویم چون باور نمی کنند. آنها ترسو هستند.

 خدا عادل است. متعالی هم هست. نه این که از اول بوده بعدا شده. ولی این بعدا قبل از اون اول بوده. چون ما اسیر زمان هستیم ولی او نیست. او خودش زمان را آفریده. مثل مکان. گفت شما را برای هدف بزرگی

 آفریدم. من نمی دانستم هدف بزرگ چیست. از هر کس هم که فکر کردم می داند پرسیدم ولی آنها یک جواب هایی می دادند که خدا را تحقیر می کرد. آنها فکر می کنند خیلی مومن هستند ولی بر دین پدرانشان هستند.

اگر پدرانشان بت پرست بودند آنها هم می شدند. آنها وقتی مردند خیلی از دست خودشان عصبانی می شوند. با پای خودشان داوطلبانه می روند در جهنم تا خودشان را عذاب دهند. آن وقت یادشان می آید که خدا عادل

 بوده و هست. متعالی هم بوده و هست. نه این که از اول بوده. بعدا شده. من اول آمدم. خودم آمدم. او گفت بیا من هم آمدم ولی هنوز نبودم. مثل درخت و سنگ و آبشار. یا مثل پرنده ها و خزنده ها و درنده ها. مثل

 خودم. اول فکر بودم بعد آفریده شدم. بعد شکل گرفتم. خودم خواستم که اینجوری باشم. همه آنها که می خواهند مرا عوض کنند خودشان خواستند که اون جوری باشند. حالا چه کسی حق دارد به من بگوید من چه

 جوری باشم وقتی من خودم، خودم را خلق کردم و دیگری را هم. و دیگری که مخلوق من است و خالق من؟ من و این دیگری دو تا نیستیم که اصلا نیستیم. نیستن را چه به تعیین تکلیف برای نیست دیگری. من یک

 تجربه ام. او هم. نه کسی برتر است، نه پست تر. در انتها فقط یکی است. فقط یکی می ماند. حالا هی این بگوید پول دارم و آن بگوید من پروفسورم. دیگری فقیر است و آن یکی بی سواد. چرا خودت را تحقیر

می کنی با پول و مدرک و سواد و شهرت؟ تو بزرگی. بزرگ تر از آنچه تصورش را کنی. بزرگی ات را حبس کرده ای در یکی دو قلم جنس؟ می خواهی من هم مثل خودت کنی؟ فکر می کنی خوشبختی؟ اصلا خوشبختی

 چیست؟ تو خوشی؟ همین که درد نداری؟ این ته بدبختی است... حتما باید بمیری تا بی پرده خودت را ببینی؟ من نمی خواهم مثل آدمها و کتابها این جوری باشم. خدا عادل است. یعنی در تعادل کامل است. نه یک ذره

 این جوری تر است نه یک جور دیگر. همان جوری است که باید باشد. نه این که همه باید در شرایط یکسان باشند تا عادل باشد. همه باید یکی باشند و آن هم خودش، تا عادل باشد که هست. متعالی هم هست... یعنی به

 تعالی رسیده. من هم باید بتوانم عادل باشم. باید بتوانم متعالی شوم... باید مثل خودم باشم... همان جوری که باید باشم...هی می نویسم ولی نمی فهمم چرا آدمها این جوری اند؟..." 

 

نوشته شده توسط ... در 11:29 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم فروردین 1387

 

دوستان عزیز! این مطلبی که می گذارم بخشی از دفتر خاطراتم است که در گذاشتنش کمی تردید دارم. یکی از دوستانم فکر می کند که ممکن است کسانی بخواهند این ها را بخوانند ولی من می ترسم بد فهمیده شود بخش هایی از آن را حذف کرده ام چون نمی خواهم کسی فکر کند من یک مشرکم!... یکی از قسمت های ساده دفتر را می گذارم اگر خواستید بقیه اش را هم می گذارم.

 

"قسمتی از دفتر خاطراتم. 24/11/82 نیمه شب.

...در کتابی خواندم که **من با نفی خویش خود را می آفریند و "من" که مخلوق "دیگری" است خود خالق می شود و "دیگری" را می آفریند**

باید خود را نفی کنم تا خود را بیافرینم؟ آنگونه که خود خودم می خواهم نه آن گونه که از من انتظار می رود.من خود را می توانم آفرید با نفی خودم؟! ولی چگونه؟ چگونه خود را نفی کنم و بگویم که نیستم در حالی که هستم؟ فکر می کنم، حرکت می کنم، فضایی را اشغال کرده ام، تغییر می دهم، اراده می کنم، چگونه بگویم نیستم. پس اینها کار کیست؟ من کیستم؟

اصلا اگر الان هستم یعنی پیش از این خود را نفی کرده ام؟ قبل از این تولد؟ یعنی یک بازآفرینی؟ پس چرا یادم نمی آید چگونه قبلا این کار را کرده ام؟ قبلا باید مرده باشم. شاید اصلا مرگی نیست مگر با نفی خویش. ولی همه آدمها که نمی توانند خود را نفی کنند... شاید هم بتوانند... من که مرگ را یادم نیست!! شاید آن عالم ذرعی که می گویند، من خودم در آنجا در کار خلقت خویشم! مگر نه آنکه "من" امانت خداست. همان روحی که در کالبدم دمیده شد و مگر کار روح خدا آفریدن نیست؟! پس اگر چنین باشد... من... نه!...یعنی اصلا من نیستم فقط او هست... من و همه آنهای دیگر که من هستند فکر می کنند که هستند...ولی نیستند...نه من هستم نه تو نه او... فقط یکی است... فقط یکی است... فقط یکی است... هو الله احد... للله ما فی السموات والارض... الله نور السموات والارض... وای... پس من کیم؟ من کیم؟ من... منی وجود ندارد... من تجربه ای برای خداوندم؟... من بخشی از او هستم، من مال او هستم،من... نه... نمی توانم... غیر ممکن است... من کجا و "او" کجا... این طوری اگر باشم دیگر نیستم... خدایا کمکم کن بفهمم... تو چرا این قدر سختی؟!"

 

 

 

نوشته شده توسط ... در 14:43 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی/ من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی...

 

در این سال جدید

آرزو می کنم بی نیاز باشید زیرا ثروت در بی نیازی است نه صرفا پول دار بودن.

آرزو می کنم حال خوبی داشته باشید زیرا شادی در  خوش حال بودن است نه فقط خندان بودن.

آرزو می کنم دردها را بشناسید و عمیق ترین رنج های روحتان را چراغ راه کمال تان کنید زیرا آدمی بی درد در مسیر آدمیت گم گشته و سرگردان است.

آرزو می کنم هر روز در این سال جدید شاهد بزرگ شدن روح خودتان و عزیزانتان باشید که لذت بزرگ شدن در این رشد با هم است.

و  آرزو می کنم همیشه عاشق بزرگی باشید زیرا معشوق به اندازه ظرفیت دل عاشق بزرگ است.

و آرزو می کنم امسال سر سفره هفت سین بدون عادت دعای تحویل سال را بخوانید.

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال...

بهترین حال را برایتان آرزو می کنم.

 

نوشته شده توسط ... در 22:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386

بی چشمی خویش دوا کنی ور نی/ عالم همه اوست دیده ای می باید

 

دیشب دلم خیلی گرفته بود. یاد یک چیزی افتادم. یک روزی خیلی وقت پیش ها، وقتی تازه دبستان  را تمام کرده بودم، یک معجزه دیدم.

تابستان بود. یادم نیست اولش بود یا آخرش. من می نشستم پشت پنجره ای که رو به حیاط باز می شد و کتاب می خواندم. آن روزها همه عشق زندگی من تابستان بود و کولر و کتاب و نقاشی! حیاط خونه ما یک درخت انگور بزرگ داشت که روی داربست نصف حیاط رو سقف کرده بود.

روی داربست، وسط برگ های پهن مو، درست زیر پنجره اتاق من، دو تا یاکریم لانه ساخته بودند. خیلی وقت بود مواظب بودم کسی دم پنجره من نره که طفلکی ها نترسند. آخه جوجه هاشون تازه از تخم در اومده بودند.

یک روز بعد از ظهر در حیاط سوار دوچرخم بودم که چند قطره باران خورد به صورتم و بعدش رگبار شد. من ترسیدم. فکر کردم الان جوجه ها می میرند... چنان از دوچرخه پریدم پایین که با زانو فرود آمدم وسط باغچه. زانوم خیلی درد گرفت ولی وقت گریه زاری نداشتم  باید جوجه ها رو نجات می دادم. لنگ لنگان دویدم تا بالا. چتر کوچک صورتی ام را از زیر تخت کشیدم بیرون و بازش کردم. رفتم بالای پنجره که از آنجا بروم رو داربست که در جا خشکم زد.

چتر را انداختم داخل اتاق و نشستم لب پنجره. در آن رگبار شدید لانه یاکریم ها و برگهای اطرافش خشک بود. انگار یک چتر نامرئی بالای سر جوجه ها بود و بقیه برگهای درخت مو به شدت زیر باران شسته می شدند!

من همان جا نشستم و معجزه را تماشا کردم تا باران تمام شد.

حالا هر وقت تو شلوغی دنیا احساس تنهایی می کنم یاد جوجه یاکریم ها می افتم و یاد آیه هایی از قرآن که مدام تکرار می کنند نشانه ها بسیارند ولیکن آنها نمی اندیشند!

نوشته شده توسط ... در 12:13 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم اسفند 1386

من برگشتم!

 

خوب بالاخره من کنکورم رو دادم و برگشتم. (لطفا برام دعا کنید...)

حالا بقیه قصه خواب ها.

یک شب در اتاقم نشسته بودم و داشتم در مورد یگانگی جهان آفرینش فکر می کردم. می خواستم راهی پیدا کنم که درکی از وحدت بگیرم. چون توی کمد دیواری نشسته بودم(خودتی خوب من برای فکر کردن به یک جای تاریک و تنگ احتیاج دارم) و اونجا تاریک و گرم بود برای لحظات کوتاهی خوابم برد. شاید چند دقیقه... من بالای یک پرتگاه ایستاده بودم و باد شدیدی می وزید. یک درخت بید مجنون درست در مقابل من بالای پرتگاه بود و شاخه های آویزانش در اثر باد به یک سو می رفت. من با شتاب و اطمینان به سمت درخت دویدم و خودم رو از پرتگاه پرت کردم پایین. ولی سقوط نکردم. در هوا معلق ماندم. بعد به سمت آسمان دراز کشیدم. آسمان پر از ابرهای بارانی متراکم و سیاه بود. من به بالا کشیده شدم. نزدیک ابرها که رسیدم ابرها کنار رفتند و من زیر آن نور خورشید را دیدم. اول متعجب ماندم بعد انگار رسیدن به آن نور همه آرزو و بزرگ ترین میل وجودم بود. تا این را حس کردم آرام آرام به سمت زمین کشیده شدم.

و در اتاقم در کمد دیواری! بیدار شدم.

 

نوشته شده توسط ... در 23:23 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم شهریور 1386

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی/ پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

 

باید کمی قصه ام را خلاصه کنم. می خواهم برای کنکور ارشد بخوانم و تا بهمن ماه نیستم.

بعد از تهدید شیطان، روزگار سختی شروع شد. راهی که در ابتدا چنان زیبا و دلپذیر بود، هر لحظه تنگ تر و خطرناک تر می شد. به خدا توکل کردم و به توکلم اعتماد. که این را تنها راه نجاتم می دیدم. ولی من خودم می دانستم که چقدر ضعیفم. هر روز یک امتحان تازه. هر روز که می گذشت امتحان ها سخت تر می شدند و چیزهایی را که دوست داشتم از دست می دادم گر چه سخت بود ولی فکر می کردم مال خدا بودن ارزشش را دارد. گفتم همه دنیا مال دیگران... ولی انگار فاز دیگری شروع شده بود. وقتی از بیرون نتوانست مغلوبم کند، جنگ درونی شد. بی حسی مطلق. نماز می خواندم ولی لذت نمی بردم. مثل همیشه می رفتم پشت بام و غروب را تماشا می کردم ولی خدا را حس نمی کردم. قرآن می خواندم ولی ارتباط برقرار نمی شد. نیمه شب بیدار می شدم ولی نمازم حال نداشت. دلم برای خدا تنگ شده بود. به هر دری می زدم ولی فایده ای نداشت. در یکی از همین شبهای سستی و رخوت قلبم، خوابی دیدم.

در خواب بیدار شدم و خودم را در تاریکی یافتم. بلند شدم تا چراغ را روشن کنم ولی کسی که من نمی دیدمش

(موجودی نامرئی) مرا هل داد تا برگردم بخوابم. دوباره بلند شدم و این بار آستینم را گرفت و مرا به گوشه ای پرت کرد. من ترسیدم. به سمت کلید برق دویدم. کلید برق داشت ولی روشن نمیشد. دوباره هلم داد. با شدت بیشتر. ترسی بیشتر و عمیق تر از همه ترس هایی که در بیداری تجربه کرده بودم، تمام وجودم را گرفته بود. زبانم سنگین بود و نمی توانستم فریاد بزنم. سرانجام با صدایی ضعیف و با آخرین توانم آیه الکرسی را خواندم چون فکر می کردم بیدارم و فکر می کردم این چیزی که من نمی بینم جن است. سرانجام با گره زبانم گشوده شد که همزمان از خواب بیدار شدم و تازه فهمیدم که خواب بودم. قفسه سینه ام سنگین بود و هنوز اثر آن ترس غیرمعمول را حس می کردم. دیگر نتوانستم بخوابم. یک بار دیگر هم خوابی مشابه دیدم. تاریکی را گمراهی ترجمه کردم ولی بقیه را نمی دانستم. من همچنان تسلیم نمی شدم. این دوره هم گذشت.

بالاخره ارزشمندترین چیزی که در این دنیا داشتم، کسی که عاشقش بودم را وسیله قرار داد. او را گمراه کرد و گذاشت در مقابل چشمانم شاهد بیراهه رفتنش باشم. هر چه تلاش کردم که بازگردد نشد. هر چه دعا کردم به خدا التماس کردم که این بین ماست او را نجات بده فایده ای نداشت. مرا میان دو انتخاب گذاشت. یا خدا یا او. با دردی که از گفتنش عاجزم، با رنجی بیش از همه رنجی که می توانستم تصور کنم، او را به خدا سپردم تا به خاطر من بیش از این آسیب نبیند... روزها گذشت و من هر روز تا شب و هر شب تا صبح رنج می کشیدم. نزدیک بود لب به گلایه از خدا به خدا باز کنم. نزدیک بود تسلیم شوم. نزدیک بود باور کنم که خدا برایش مهم نیست که من چه می کشم. نزدیک بود ولی...

قرآن را باز کردم. خدا فرمود "از معامله ای که کردی شاد باش"...

و من شاد شدم...

شنیدم که او به راه بازگشته و دوباره همان آدم قدیمی شده، دوباره با دل خوش به خدا سپردمش که شهابی در زندگی من بود. شهابی که به دیدنش سر برآوردم و چون او خاموش شد من دیده ام بر آسمانی گشوده شد که راه من در آن بود... پس خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن... خداوند همیشه یارش باد که عشقش مرا بیدار کرد...

حالا در فاز تازه ای هستم. بهمن ماه بعد از کنکور که برگشتم این فاز جدید را تعریف می کنم.

    

 

نوشته شده توسط ... در 18:12 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم شهریور 1386

 

مدتی گذشته بود و من خواب تازه ای از اون جنس ندیده بودم. خوشحال بودم که شیطان دست از سرم برداشته. تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده بود. حس ملایم بسیار نامحسوسی در دلم به وجود آمده بود. عاشق شده بودم. گر چه تا مدت طولانی نفهمیدم این حس چیست و اون آدم چرا این قدر برام مهم شده که به خاطرش فلسفه زندگی من داشت عوض می شد. نه من هیچ وقت از عشقم به اون چیزی گفتم نه اون به من. حافظ کلام میان ما بود باقی هر چه بود بهانه بود...

یک  سال طول کشید تا اون همه جراتش رو جمع کرد که بهم بگه. من منتظرش بودم.همه چیز داشت درست می شد...

تو این مدت من چیزهایی فهمیده بودم. کشف بزرگم قرآن بود. قرآن معجزه بود. من پاسخ هرنادانیم را از خدا می پرسیدم. خدا جوابم رو می داد. اولش باور نمی کردم فکر می کردم اتفاقیه. ولی نبود. بهش ایمان آوردم. دل عاشقم از گناه شرم داشت. ترک عادت کردم. دلی که جای اون بود جایی برای کینه نداشت. پاکش کردم. هر چه پیش از او داشتم بر باد دادم. برای اولین بار تصمیم گرفتم جز نماز روزانه، نیمه شب هم نماز بخوانم. که دوباره شیطان آمد.

فاصله ای میان ما بود. انگار من پشت یک شیشه بودم که یک تکه کاغذ را با عجله در مقابل چشمانم گرفتند. روی آن نوشته بود: "سرخط سلسله کافران می فرماید: کاری نکن تا کاری نکنم" بلافاصله از خواب پریدم. نوشته هنوز در مقابل چشمم بود. سر درد بسیار بدی داشتم. عضلاتم سست بود. صدای آلارم موبایلم رو می شنیدم ولی نمی تونستم بلند شم. چشمانم سنگین شد و دوباره خوابم برد. خواب های نامربوط و گیج کننده. چیزی شبیه کابوس. دوباره که بیدار شدم صدای اذان را از پنجره می شنیدم. سعی کردم بلند شوم ولی نشد. دوباره با همه سستی، دوباره خواب، بیدار، خواب، بیدار دیگر نمی دانستم چیزهایی که می بینم در خواب است یا بیداری؟ صدای خنده های کودکانه ای که بازی می کردند من می ترسیدم. اشباح قرمز رنگی که از درونم به بیرون می جهیدند و خوشحال بودند. نور آفتابی که چشمانم را می زد و دوباره هوا تاریک می شد و قبل از اذان بود و بعد دوباره من صدای اذان می شنیدم تا می آمدم هوشیار شوم دوباره خواب احمقانه ای مرا می ربود. ناگهان از جا جهیدم. خیس عرق بودم ساعت هشت و نیم صبح بود. نه تنها نماز شب را نخواندم که نماز صبح و کلاس صبحم هم قضا شد. یاد آن یادداشت افتادم. هر چه فکر کردم چه کار می خواستم بکنم که شیطان را عصبانی کنم یادم نیامد. ولی فکر کردم هر چه باشد هر وقت که یادم بیاید انجامش می دهم. تو هم هر غلطی می خواهی بکن. من مال خدا هستم... ولی مال خدا بودن آسان نبود...

 

 

نوشته شده توسط ... در 14:26 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی ام مرداد 1386

 

فردا صبحش خوابم رو با همه جزییاتش یادم بود. از در دانشکده وارد شدم و رفتم سر کلاس. حواسم کاملا پرت بود. منتظر بودم زودتر کلاس تموم شه، تا دوستم رو پیدا کنم و در مورد خوابم باهاش حرف بزنم. اون تنها کسی بود که حرف های من رو می فهمید و حتی وقتی باهام مخالف بود سعی نمی کرد باهام جدل کنه و من رو از نظرم برگردونه. مدتی قبل ما بحث هایی رو شروع کرده بودیم راجع به راز آفرینش و خدا. می خواستیم بدونیم چرا خدا ما رو آفریده. از آدم های مختلف و تیپ های مختلف پرسیدیم. کسی نمی دونست. هر کس هدف بزرگ رو چیزی می دید که خودش می خواست بهش برسه. خلاصه این که این دوستم رفیق تمام سرگشتگی ها و پایه تمام سرگردونی ها و تشویش هام بود. محرم رازم.(هر وقت می خوام نعمت هایی که خدا بهم داده بشمارم، این دوستم رو هم می شمارم) تمام روز تصویر خندان شیطان در مقابل چشمم بود ولی من ازش نمی ترسیدم. یادم اومد که توی خواب هم ازش نمی ترسیدم. وقتی تو دانشکده این ور اون ور می رفتم و دنبال دوستم می گشتم، یه لحظه به خودم گفتم تو دیوونه ای؟ یه خواب پریشون که این قدر بزرگ کردن نداره. وقتی دوستم رو پیدا کردم چیزی از خوابم نگفتم...

 

مدتی بعد دوباره خواب مشابهی دیدم. از همون پله های آشنای قدیمی بالا می رفتم ولی این بار یک نفر که فکر می کردم همکارمه با یه بچه که دستش رو گرفته بود، جلوی من از پله ها بالا می رفت. من دنبال او می رفتم. باز هم می دونستم که در خوابم. از یه پاگرد پیچیدم و دو تا پله رفتم بالا. هنوز به اون اتاقی که قبلا توش سقوط کزده بودم نرسیده بودم که پشت پنجره پاگردی که ازش عبور کرده بودم، یه چیز طوسی رد شد. من فکر کردم اون روح دختر داییمه. برگشتم تو پاگرد که از پنجره اونو ببینم ولی سقوط کردم و توی اتاقم روی تخت، چشمام رو باز کردم. صدای خرناس یه حیوون رو می شنیدم. ترسیدم. فکر کردم حیوونی تو اتاقمه، ولی تا تکون خوردم که چراغ رو روشن کنم، صدا قطع شد. فکر کردم شیطان بود؟ با من چی کار داره؟ یه چیز دیگه رو هم فهمیدم. جنس این خوابها فرق داشت. فقط یه خواب پریشون نبود. این رو مدتی بعد فهمیدم.

 

 

نوشته شده توسط ... در 0:5 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386

 

من دارم تو یه قصه غرق می شم. خودم خواستم که این طور بشه. مدتی پیش اتفاق افتاد. اون موقع نمی دونستم داره چه اتفاقی می افته. الان که قصه ام کامل شده همه چیزو می دونم. قصه از روزی شروع شد که من خواستم مال خدا باشم. تصمیم گرفتم و به شیطان اعلان جنگ کردم. فکر می کردم مال خدا بودن آسونه. فکر می کردم... می خوام قصه رو همون طور که اتفاق افتاد تو این وبلاگ تعریف کنم. هر شب یه کمش رو می نویسم تا برسم به همین حالا. این یه قصه حقیقیه.

 

 

من داشتم از پله هایی بالا می رفتم. آن پله ها را خوب می شناختم. پله های خانه دایی ام بود. وقتی بچه بودم با دختر دایی ام روی این پله ها زیاد بازی می کردیم. دختر دایی ام سال 77 سرطان گرفت و فوت کرد. وقتی هر دو شانزده ساله بودیم. همیشه فکر می کردم مرگ او بی رحمانه بود. حداقل برای من. من از آن پله ها بالا می رفتم ولی می دانستم که در خوابم. خانه متروکه شده بود و پله ها فرسوده بودند. من همین طور بالا می رفتم. در یک اتاق زنی را دیدم که نماز می خواند. خواستم  وارد اتاق شوم که سقوط کردم. افتادم . نرم و

آهسته. نزدیک زمین سبک شدم و چسبیدم به دیوار. در زیر زمین بودم. وقتی برگشتم، شیطان را دیدم که در مقایلم ایستاده و می خندد...

سریال خواب هایم این طور شروع شد...

 

نوشته شده توسط ... در 23:45 |  لینک ثابت   •