دوستان عزیز! این مطلبی که می گذارم بخشی از دفتر خاطراتم است که در گذاشتنش کمی تردید دارم. یکی از دوستانم فکر می کند که ممکن است کسانی بخواهند این ها را بخوانند ولی من می ترسم بد فهمیده شود بخش هایی از آن را حذف کرده ام چون نمی خواهم کسی فکر کند من یک مشرکم!... یکی از قسمت های ساده دفتر را می گذارم اگر خواستید بقیه اش را هم می گذارم.
"قسمتی از دفتر خاطراتم. 24/11/82 نیمه شب.
...در کتابی خواندم که **من با نفی خویش خود را می آفریند و "من" که مخلوق "دیگری" است خود خالق می شود و "دیگری" را می آفریند**
باید خود را نفی کنم تا خود را بیافرینم؟ آنگونه که خود خودم می خواهم نه آن گونه که از من انتظار می رود.من خود را می توانم آفرید با نفی خودم؟! ولی چگونه؟ چگونه خود را نفی کنم و بگویم که نیستم در حالی که هستم؟ فکر می کنم، حرکت می کنم، فضایی را اشغال کرده ام، تغییر می دهم، اراده می کنم، چگونه بگویم نیستم. پس اینها کار کیست؟ من کیستم؟
اصلا اگر الان هستم یعنی پیش از این خود را نفی کرده ام؟ قبل از این تولد؟ یعنی یک بازآفرینی؟ پس چرا یادم نمی آید چگونه قبلا این کار را کرده ام؟ قبلا باید مرده باشم. شاید اصلا مرگی نیست مگر با نفی خویش. ولی همه آدمها که نمی توانند خود را نفی کنند... شاید هم بتوانند... من که مرگ را یادم نیست!! شاید آن عالم ذرعی که می گویند، من خودم در آنجا در کار خلقت خویشم! مگر نه آنکه "من" امانت خداست. همان روحی که در کالبدم دمیده شد و مگر کار روح خدا آفریدن نیست؟! پس اگر چنین باشد... من... نه!...یعنی اصلا من نیستم فقط او هست... من و همه آنهای دیگر که من هستند فکر می کنند که هستند...ولی نیستند...نه من هستم نه تو نه او... فقط یکی است... فقط یکی است... فقط یکی است... هو الله احد... للله ما فی السموات والارض... الله نور السموات والارض... وای... پس من کیم؟ من کیم؟ من... منی وجود ندارد... من تجربه ای برای خداوندم؟... من بخشی از او هستم، من مال او هستم،من... نه... نمی توانم... غیر ممکن است... من کجا و "او" کجا... این طوری اگر باشم دیگر نیستم... خدایا کمکم کن بفهمم... تو چرا این قدر سختی؟!"



