بخش هایی از دفتر خاطراتم هست که تاریخ ندارد و حتی خاطره هم ندارد! یادم نمی آید چه اتفاقی افتاده بود که این ها را نوشته بودم و اصلا مال چند سال پیش است یا چند وقت پیش...
"چرا این آدمها این جوری اند؟ چرا این کتابها هم مثل آدمها اینجوری اند؟! چرا همه می خواهند به من احساس گناه بدهند؟ چرا همه می خواهند مرا یک جور دیگر کنند که من نیستم؟ مگر چه اشکالی دارد که
من اینجوری که همه هستند نباشم؟ اصلا مگر تنهایی چه اشکالی دارد؟... خدا عادل است. همه می گویند ولی کسی نمی داند چرا می گوید. من می دانم ولی به آنها نمی گویم چون باور نمی کنند. آنها ترسو هستند.
خدا عادل است. متعالی هم هست. نه این که از اول بوده بعدا شده. ولی این بعدا قبل از اون اول بوده. چون ما اسیر زمان هستیم ولی او نیست. او خودش زمان را آفریده. مثل مکان. گفت شما را برای هدف بزرگی
آفریدم. من نمی دانستم هدف بزرگ چیست. از هر کس هم که فکر کردم می داند پرسیدم ولی آنها یک جواب هایی می دادند که خدا را تحقیر می کرد. آنها فکر می کنند خیلی مومن هستند ولی بر دین پدرانشان هستند.
اگر پدرانشان بت پرست بودند آنها هم می شدند. آنها وقتی مردند خیلی از دست خودشان عصبانی می شوند. با پای خودشان داوطلبانه می روند در جهنم تا خودشان را عذاب دهند. آن وقت یادشان می آید که خدا عادل
بوده و هست. متعالی هم بوده و هست. نه این که از اول بوده. بعدا شده. من اول آمدم. خودم آمدم. او گفت بیا من هم آمدم ولی هنوز نبودم. مثل درخت و سنگ و آبشار. یا مثل پرنده ها و خزنده ها و درنده ها. مثل
خودم. اول فکر بودم بعد آفریده شدم. بعد شکل گرفتم. خودم خواستم که اینجوری باشم. همه آنها که می خواهند مرا عوض کنند خودشان خواستند که اون جوری باشند. حالا چه کسی حق دارد به من بگوید من چه
جوری باشم وقتی من خودم، خودم را خلق کردم و دیگری را هم. و دیگری که مخلوق من است و خالق من؟ من و این دیگری دو تا نیستیم که اصلا نیستیم. نیستن را چه به تعیین تکلیف برای نیست دیگری. من یک
تجربه ام. او هم. نه کسی برتر است، نه پست تر. در انتها فقط یکی است. فقط یکی می ماند. حالا هی این بگوید پول دارم و آن بگوید من پروفسورم. دیگری فقیر است و آن یکی بی سواد. چرا خودت را تحقیر
می کنی با پول و مدرک و سواد و شهرت؟ تو بزرگی. بزرگ تر از آنچه تصورش را کنی. بزرگی ات را حبس کرده ای در یکی دو قلم جنس؟ می خواهی من هم مثل خودت کنی؟ فکر می کنی خوشبختی؟ اصلا خوشبختی
چیست؟ تو خوشی؟ همین که درد نداری؟ این ته بدبختی است... حتما باید بمیری تا بی پرده خودت را ببینی؟ من نمی خواهم مثل آدمها و کتابها این جوری باشم. خدا عادل است. یعنی در تعادل کامل است. نه یک ذره
این جوری تر است نه یک جور دیگر. همان جوری است که باید باشد. نه این که همه باید در شرایط یکسان باشند تا عادل باشد. همه باید یکی باشند و آن هم خودش، تا عادل باشد که هست. متعالی هم هست... یعنی به
تعالی رسیده. من هم باید بتوانم عادل باشم. باید بتوانم متعالی شوم... باید مثل خودم باشم... همان جوری که باید باشم...هی می نویسم ولی نمی فهمم چرا آدمها این جوری اند؟..."


