چند ماه بود که حال خوبی نداشتم، شاید هم یکی دوسال. اصلا یادم نیست از کی اون طوری شدم ولی می دونم چی شد که اون طوری شد.
" وقتی بچه بودم، وقتی تازه نوشتن یاد گرفته بودم، نویسندگی را آرزو کردم. یک چیزهایی هم نوشتم. شعر هم گفتم ولی یک جایی در همان روزها رویایم را گم
کردم. کمی بعدتر وقتی دوره راهنمایی بودم همه بچه های مدرسه می دانستند که من یک روز رییس جمهور خواهم شد.بعدها فهمیدم که رییس جمهوری برای من
کم است. می خواستم یک دانشمند بزرگ فیزیک باشم. دبیرستان که شروع شد، لقبم پروفسور بود. هر کس از هر کجا که دل پری داشت یا امیدش کمرنگ شده بود
می آمد پیش من. من برایش برجی بالای ابرها می ساختم. کمکش می کردم که رویای بزرگی برای خود بسازد. هیچ کاری در دنیا برای من غیرممکن نبود. دنیا با
همه سختی هایش برایم یک بازی بود. یک شوخی. یک ماجراجویی... دبیرستان که تمام شد من هنوز همان قدر کودک بودم که در هفت سالگی ام.
دانشگاه شروع شد و من هنوز بزرگ نشده بودم. ساده بودم. دیگران نگران من بودند. هیچ کس رویاهای مرا باور نمی کرد. می خواستند مرا بزرگ کنند، رویاهایم
را از من گرفتند و مرا با واقعیت تنها گذاشتند بدون آنکه راهی برای رسیدن به حقیقت خودم بر سر راهم بگذارند. تنها شدم ترسیدم. امیدی نبود. هر چه بود
واقعیت بود. من انگار در سرزمینی بیگانه گم شدم ناگهان. سرزمینی بیگانه با آدم های واقع بین بی رحم و بی احساس. سرزمینی که تاریکیهایش برای روح کوچک
من خیلی غمگین بود. کسی حرف مرا نمی فهمید. من بی پناه و آشفته شده بودم و در این تنگنای سرد، تنها کسی که حرفم را فهمید تصور کرد من به او نیازی ندارم
و تنهایم گذاشت. این بی رحمی آخر آدمهای این دیار غریبه، بغضم را شکست. آسمان را دیدم. دلم پرواز می خواست. ولی غیر ممکن بود. یادم آمد غیرممکن هم
مثل این شهر خشن از آن ِ دیگران بود. من از آنها نبودم گر چه آنها همه از من بودند...
به دنبال بال هایم خودم را جستجو کردم. رویاهای خاک خورده قدیمی ام را که کشیدم بیرون، همراهشان موجی از شادی و امید پروازم داد. خودم را دیدم که رفتم
بالا. بالا و بالا و بالاتر و ناگهان شیرجه زدم در میان ابرها. شاد و سرخوش. رفتم به دنبال رویاهای خفته ام. دوستانی همراهم شدند. رویایم را باور کردند و بال گشودند تا هم پرواز هم شویم...
حالا دوباره این منم. برخاسته از سرزمین سرد خفتگان بی رحم بی رویا. دوباره اینجا هستم تا هر آدم مایوسی دیدم پیامبر سرزمین رویایی او باشم. در دیار من
برای همه جا هست. در دیار من فقیر کسی است که نمی تواند خیالش را به باد بسپارد. در دیار من مجرم هم هست. کسی که رویایش را سرکوب می کند تا خودش را در سرزمین خفتگان زنده به گور کند. در دیار من..."



