قبلا هم این ها رو می دیدم ولی حالا یک جور دیگه می بینم. قبلا هم می دونستم ولی اون موقع به شدت عصبانی می شدم وقتی می دیدم که کودکان خردسال در خیابان ولو هستند به جای رفتن به مدرسه.
می دیدم که حق زنان در کشورم چقدر ناچیز شمرده می شود. اختلاف طبقاتی که هر روز بیشتر می شد و مردمی که هر روز بیشتر از حقوق خودشان محروم می شدند. فکرهایی که حرام می شوند و آدمهای
خلاق و مبتکری که یک عمر پرورش می دهیم و به خارجی ها عرضه می کنیم. عصبانی می شدم وقتی می دیدم مسئولین از سادگی مردم سو استفاده می کنند و تا می توانند به آنها دروغ می گویند و با کتمان
حقیقت فکر می کنند واقعا وجود ندارد. عصبانی می شدم وقتی اطرافم را نگاه می کردم و ادمهای بی تفاوت و غر غرو را می دیدم. هر گوشه ای را می خواستم بسازم می دیدم خرابی کار از جای دیگر است. آنجا
را می گرفتم به ویرانی دیگری بر می خوردم... تا این که... نگاهی به خودم انداختم. دیدم من هم راه همه آدمهای دیگر را در پیش گرفته ام و وقتی به ویرانه ای برخورد می کنم با کمترین تلاش از کنارش عبور
می کنم. تمام توجهم به درون خودم بود و روح خودم. می خواستم رشد کنم ولی نمی دانستم که رشد تنهایی چقدر خودخواهانه است.
حالا یک جور دیگر می بینم. اگر مسئولین بی مسئولیتند تقصیر خود من است که در مقابل این ستمی که
دیدم بر مردمم می رود ساکت ماندم. موقعی که دوستانم بر سر قدرتی هر چند ناچیز با هم می جنگیدند با نگاهی عاقل اندر سفیه کنار کشیدم تا آنها به آنچه می خواهند برسند. این مبارزه برای من خیلی حقیر
بود و سر انجام کسانی مسئولیت مکانی را بر عهده گرفتند که شایستگی آن را نداشتند و موجب ویرانی آن شدند. مقصر کیست؟
من می خواهم بسازم. من می خواهم این ویرانه بزرگِ رسیده از اجدادم را جور دیگری بسازم نه مانند آنها که تا حالا فکر کردند ساختند. من فرار نمی کنم وقتی کفتارها بر سر ویرانه عزیز من نشسته اند.
نمی گذارم خسته شوم. برای خسته شدن خیلی زود است. باید جور دیگری ببینیم. باید یکی شویم. باید خودمان را عادلانه قضاوت کنیم... ما مردم، باید دست از مظلوم نمایی برداریم. از نشان گرفتن این و آن برای گردن گیر کردن تقصیر بدبختی و عقب ماندگیمان. باید بفهمیم که خوشبختی تنهایی بدبختی است.
از مدام غر زدن و شماتت وضعیت موجود چیزی درست نمی شود. به هر حال این وضعی است که هست. باید منطقی باشیم و ضعف ها را بپذیریم تا بتوانیم درستش کنیم.دردها و کمبودها را می بینم ولی با آنها کنار می آیم تا از حداکثر توانایی ام استفاده کنم...


