یک روزی که خیلی هم دور نبود من در شلوغی دنیا گم شدم. ناگهان چشم باز کردم و دیدم که جای من در دنیا خالی است. قرار نبود من در دنیا غایب باشم. این طور سر در گریبان. قرار نبود من این طور بی ثمر باشم. این طور ناپیدا. قرار نبود به این کم بودن ها راضی شوم. به این حقارت ها روح دهم. قرار نبود راکد شوم، مرداب شوم. زنده زنده بمیرم. آمده بودم که بروم، دیدم که دارم ماندگار می شوم. این جا گم شدن و جا ماندن برایم درد بود. در شان من نبود. به دنبال خودم برخاستم. از هر کسی نشان گرفتم مرا به بیراهه فرستاد. من را فقط خودم باید بیابم. دوباره از اول بشناسمش. رشدش دهم. بیافرینمش. همان طور که خودم می خواهم. همان طور که هستم. نامم را به یاد بیاورم. نامم را کشف کنم. نام من نه آن اسمی است که دیگران مرا به آن می شناسند. اسمی است که خودم "من" را به آن می شناسم. نامم را که بیابم جای این سه نقطه را پر میکنم. فرصت دهید. درون من یک قسمت بزرگ تاریک دارد که چیزهایی از حقیقت من آنجا پنهان شده. باید چراغ قوه بیندازم و کمی آرامش این سرزمین خفته در تاریکی را برهم بزنم. من را پیدا کنم. شاید نامم را هم...
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت18:10توسط ساقی |



