تبليغاتX
شبم پر هول فردا... -

شبم پر هول فردا...

گویی هر کسی را شمسی است و هر دلی را پیامبری

 

من دارم تو یه قصه غرق می شم. خودم خواستم که این طور بشه. مدتی پیش اتفاق افتاد. اون موقع نمی دونستم داره چه اتفاقی می افته. الان که قصه ام کامل شده همه چیزو می دونم. قصه از روزی شروع شد که من خواستم مال خدا باشم. تصمیم گرفتم و به شیطان اعلان جنگ کردم. فکر می کردم مال خدا بودن آسونه. فکر می کردم... می خوام قصه رو همون طور که اتفاق افتاد تو این وبلاگ تعریف کنم. هر شب یه کمش رو می نویسم تا برسم به همین حالا. این یه قصه حقیقیه.

 

 

من داشتم از پله هایی بالا می رفتم. آن پله ها را خوب می شناختم. پله های خانه دایی ام بود. وقتی بچه بودم با دختر دایی ام روی این پله ها زیاد بازی می کردیم. دختر دایی ام سال 77 سرطان گرفت و فوت کرد. وقتی هر دو شانزده ساله بودیم. همیشه فکر می کردم مرگ او بی رحمانه بود. حداقل برای من. من از آن پله ها بالا می رفتم ولی می دانستم که در خوابم. خانه متروکه شده بود و پله ها فرسوده بودند. من همین طور بالا می رفتم. در یک اتاق زنی را دیدم که نماز می خواند. خواستم  وارد اتاق شوم که سقوط کردم. افتادم . نرم و

آهسته. نزدیک زمین سبک شدم و چسبیدم به دیوار. در زیر زمین بودم. وقتی برگشتم، شیطان را دیدم که در مقایلم ایستاده و می خندد...

سریال خواب هایم این طور شروع شد...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت23:45توسط ساقی |