فردا صبحش خوابم رو با همه جزییاتش یادم بود. از در دانشکده وارد شدم و رفتم سر کلاس. حواسم کاملا پرت بود. منتظر بودم زودتر کلاس تموم شه، تا دوستم رو پیدا کنم و در مورد خوابم باهاش حرف بزنم. اون تنها کسی بود که حرف های من رو می فهمید و حتی وقتی باهام مخالف بود سعی نمی کرد باهام جدل کنه و من رو از نظرم برگردونه. مدتی قبل ما بحث هایی رو شروع کرده بودیم راجع به راز آفرینش و خدا. می خواستیم بدونیم چرا خدا ما رو آفریده. از آدم های مختلف و تیپ های مختلف پرسیدیم. کسی نمی دونست. هر کس هدف بزرگ رو چیزی می دید که خودش می خواست بهش برسه. خلاصه این که این دوستم رفیق تمام سرگشتگی ها و پایه تمام سرگردونی ها و تشویش هام بود. محرم رازم.(هر وقت می خوام نعمت هایی که خدا بهم داده بشمارم، این دوستم رو هم می شمارم) تمام روز تصویر خندان شیطان در مقابل چشمم بود ولی من ازش نمی ترسیدم. یادم اومد که توی خواب هم ازش نمی ترسیدم. وقتی تو دانشکده این ور اون ور می رفتم و دنبال دوستم می گشتم، یه لحظه به خودم گفتم تو دیوونه ای؟ یه خواب پریشون که این قدر بزرگ کردن نداره. وقتی دوستم رو پیدا کردم چیزی از خوابم نگفتم...
مدتی بعد دوباره خواب مشابهی دیدم. از همون پله های آشنای قدیمی بالا می رفتم ولی این بار یک نفر که فکر می کردم همکارمه با یه بچه که دستش رو گرفته بود، جلوی من از پله ها بالا می رفت. من دنبال او می رفتم. باز هم می دونستم که در خوابم. از یه پاگرد پیچیدم و دو تا پله رفتم بالا. هنوز به اون اتاقی که قبلا توش سقوط کزده بودم نرسیده بودم که پشت پنجره پاگردی که ازش عبور کرده بودم، یه چیز طوسی رد شد. من فکر کردم اون روح دختر داییمه. برگشتم تو پاگرد که از پنجره اونو ببینم ولی سقوط کردم و توی اتاقم روی تخت، چشمام رو باز کردم. صدای خرناس یه حیوون رو می شنیدم. ترسیدم. فکر کردم حیوونی تو اتاقمه، ولی تا تکون خوردم که چراغ رو روشن کنم، صدا قطع شد. فکر کردم شیطان بود؟ با من چی کار داره؟ یه چیز دیگه رو هم فهمیدم. جنس این خوابها فرق داشت. فقط یه خواب پریشون نبود. این رو مدتی بعد فهمیدم.



