تبليغاتX
شبم پر هول فردا... -

شبم پر هول فردا...

گویی هر کسی را شمسی است و هر دلی را پیامبری
 

مدتی گذشته بود و من خواب تازه ای از اون جنس ندیده بودم. خوشحال بودم که شیطان دست از سرم برداشته. تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده بود. حس ملایم بسیار نامحسوسی در دلم به وجود آمده بود. عاشق شده بودم. گر چه تا مدت طولانی نفهمیدم این حس چیست و اون آدم چرا این قدر برام مهم شده که به خاطرش فلسفه زندگی من داشت عوض می شد. نه من هیچ وقت از عشقم به اون چیزی گفتم نه اون به من. حافظ کلام میان ما بود باقی هر چه بود بهانه بود...

یک  سال طول کشید تا اون همه جراتش رو جمع کرد که بهم بگه. من منتظرش بودم.همه چیز داشت درست می شد...

تو این مدت من چیزهایی فهمیده بودم. کشف بزرگم قرآن بود. قرآن معجزه بود. من پاسخ هرنادانیم را از خدا می پرسیدم. خدا جوابم رو می داد. اولش باور نمی کردم فکر می کردم اتفاقیه. ولی نبود. بهش ایمان آوردم. دل عاشقم از گناه شرم داشت. ترک عادت کردم. دلی که جای اون بود جایی برای کینه نداشت. پاکش کردم. هر چه پیش از او داشتم بر باد دادم. برای اولین بار تصمیم گرفتم جز نماز روزانه، نیمه شب هم نماز بخوانم. که دوباره شیطان آمد.

فاصله ای میان ما بود. انگار من پشت یک شیشه بودم که یک تکه کاغذ را با عجله در مقابل چشمانم گرفتند. روی آن نوشته بود: "سرخط سلسله کافران می فرماید: "کاری نکن تا کاری نکنم" بلافاصله از خواب پریدم. نوشته هنوز در مقابل چشمم بود. سر درد بسیار بدی داشتم. عضلاتم سست بود. صدای آلارم موبایلم رو می شنیدم ولی نمی تونستم بلند شم. چشمانم سنگین شد و دوباره خوابم برد. خواب های نامربوط و گیج کننده. چیزی شبیه کابوس. دوباره که بیدار شدم صدای اذان را از پنجره می شنیدم. سعی کردم بلند شوم ولی نشد. دوباره با همه سستی، دوباره خواب، بیدار، خواب، بیدار دیگر نمی دانستم چیزهایی که می بینم در خواب است یا بیداری؟ صدای خنده های کودکانه ای که بازی می کردند من می ترسیدم. اشباح قرمز رنگی که از درونم به بیرون می جهیدند و خوشحال بودند. نور آفتابی که چشمانم را می زد و دوباره هوا تاریک می شد و قبل از اذان بود و بعد دوباره من صدای اذان می شنیدم تا می آمدم هوشیار شوم دوباره خواب احمقانه ای مرا می ربود. ناگهان از جا جهیدم. خیس عرق بودم ساعت هشت و نیم صبح بود. نه تنها نماز شب را نخواندم که نماز صبح و کلاس صبحم هم قضا شد. یاد آن یادداشت افتادم. هر چه فکر کردم چه کار می خواستم بکنم که شیطان را عصبانی کنم یادم نیامد. ولی فکر کردم هر چه باشد هر وقت که یادم بیاید انجامش می دهم. تو هم هر غلطی می خواهی بکن. من مال خدا هستم... ولی مال خدا بودن آسان نبود...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت14:26توسط ساقی |