باید کمی قصه ام را خلاصه کنم. می خواهم برای کنکور ارشد بخوانم و تا بهمن ماه نیستم.
بعد از تهدید شیطان، روزگار سختی شروع شد. راهی که در ابتدا چنان زیبا و دلپذیر بود، هر لحظه تنگ تر و خطرناک تر می شد. به خدا توکل کردم و به توکلم اعتماد. که این را تنها راه نجاتم می دیدم. ولی من خودم می دانستم که چقدر ضعیفم. هر روز یک امتحان تازه. هر روز که می گذشت امتحان ها سخت تر می شدند و چیزهایی را که دوست داشتم از دست می دادم گر چه سخت بود ولی فکر می کردم مال خدا بودن ارزشش را دارد. گفتم همه دنیا مال دیگران... ولی انگار فاز دیگری شروع شده بود. وقتی از بیرون نتوانست مغلوبم کند، جنگ درونی شد. بی حسی مطلق. نماز می خواندم ولی لذت نمی بردم. مثل همیشه می رفتم پشت بام و غروب را تماشا می کردم ولی خدا را حس نمی کردم. قرآن می خواندم ولی ارتباط برقرار نمی شد. نیمه شب بیدار می شدم ولی نمازم حال نداشت. دلم برای خدا تنگ شده بود. به هر دری می زدم ولی فایده ای نداشت. در یکی از همین شبهای سستی و رخوت قلبم، خوابی دیدم.
در خواب بیدار شدم و خودم را در تاریکی یافتم. بلند شدم تا چراغ را روشن کنم ولی کسی که من نمی دیدمش
(موجودی نامرئی) مرا هل داد تا برگردم بخوابم. دوباره بلند شدم و این بار آستینم را گرفت و مرا به گوشه ای پرت کرد. من ترسیدم. به سمت کلید برق دویدم. کلید برق داشت ولی روشن نمیشد. دوباره هلم داد. با شدت بیشتر. ترسی بیشتر و عمیق تر از همه ترس هایی که در بیداری تجربه کرده بودم، تمام وجودم را گرفته بود. زبانم سنگین بود و نمی توانستم فریاد بزنم. سرانجام با صدایی ضعیف و با آخرین توانم آیه الکرسی را خواندم چون فکر می کردم بیدارم و فکر می کردم این چیزی که من نمی بینم جن است. سرانجام با گره زبانم گشوده شد که همزمان از خواب بیدار شدم و تازه فهمیدم که خواب بودم. قفسه سینه ام سنگین بود و هنوز اثر آن ترس غیرمعمول را حس می کردم. دیگر نتوانستم بخوابم. یک بار دیگر هم خوابی مشابه دیدم. تاریکی را گمراهی ترجمه کردم ولی بقیه را نمی دانستم. من همچنان تسلیم نمی شدم. این دوره هم گذشت.
بالاخره ارزشمندترین چیزی که در این دنیا داشتم، کسی که عاشقش بودم را وسیله قرار داد. او را گمراه کرد و گذاشت در مقابل چشمانم شاهد بیراهه رفتنش باشم. هر چه تلاش کردم که بازگردد نشد. هر چه دعا کردم به خدا التماس کردم که این بین ماست او را نجات بده فایده ای نداشت. مرا میان دو انتخاب گذاشت. یا خدا یا او. با دردی که از گفتنش عاجزم، با رنجی بیش از همه رنجی که می توانستم تصور کنم، او را به خدا سپردم تا به خاطر من بیش از این آسیب نبیند... روزها گذشت و من هر روز تا شب و هر شب تا صبح رنج می کشیدم. نزدیک بود لب به گلایه از خدا به خدا باز کنم. نزدیک بود تسلیم شوم. نزدیک بود باور کنم که خدا برایش مهم نیست که من چه می کشم. نزدیک بود ولی...
قرآن را باز کردم. خدا فرمود "از معامله ای که کردی شاد باش"...
و من شاد شدم...
شنیدم که او به راه بازگشته و دوباره همان آدم قدیمی شده، دوباره با دل خوش به خدا سپردمش که شهابی در زندگی من بود. شهابی که به دیدنش سر برآوردم و چون او خاموش شد من دیده ام بر آسمانی گشوده شد که راه من در آن بود... پس خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن... خداوند همیشه یارش باد که عشقش مرا بیدار کرد...
حالا در فاز تازه ای هستم. بهمن ماه بعد از کنکور که برگشتم این فاز جدید را تعریف می کنم.



