خوب بالاخره من کنکورم رو دادم و برگشتم. (لطفا برام دعا کنید...)
حالا بقیه قصه خواب ها.
یک شب در اتاقم نشسته بودم و داشتم در مورد یگانگی جهان آفرینش فکر می کردم. می خواستم راهی پیدا کنم که درکی از وحدت بگیرم. چون توی کمد دیواری نشسته بودم(خودتی خوب من برای فکر کردن به یک جای تاریک و تنگ احتیاج دارم) و اونجا تاریک و گرم بود برای لحظات کوتاهی خوابم برد. شاید چند دقیقه... من بالای یک پرتگاه ایستاده بودم و باد شدیدی می وزید. یک درخت بید مجنون درست در مقابل من بالای پرتگاه بود و شاخه های آویزانش در اثر باد به یک سو می رفت. من با شتاب و اطمینان به سمت درخت دویدم و خودم رو از پرتگاه پرت کردم پایین. ولی سقوط نکردم. در هوا معلق ماندم. بعد به سمت آسمان دراز کشیدم. آسمان پر از ابرهای بارانی متراکم و سیاه بود. من به بالا کشیده شدم. نزدیک ابرها که رسیدم ابرها کنار رفتند و من زیر آن نور خورشید را دیدم. اول متعجب ماندم بعد انگار رسیدن به آن نور همه آرزو و بزرگ ترین میل وجودم بود. تا این را حس کردم آرام آرام به سمت زمین کشیده شدم.
و در اتاقم در کمد دیواری! بیدار شدم.



