تبليغاتX
شبم پر هول فردا... - بی چشمی خویش دوا کنی ور نی/ عالم همه اوست دیده ای می باید

شبم پر هول فردا...

گویی هر کسی را شمسی است و هر دلی را پیامبری
بی چشمی خویش دوا کنی ور نی/ عالم همه اوست دیده ای می باید

 

دیشب دلم خیلی گرفته بود. یاد یک چیزی افتادم. یک روزی خیلی وقت پیش ها، وقتی تازه دبستان  را تمام کرده بودم، یک معجزه دیدم.

تابستان بود. یادم نیست اولش بود یا آخرش. من می نشستم پشت پنجره ای که رو به حیاط باز می شد و کتاب می خواندم. آن روزها همه عشق زندگی من تابستان بود و کولر و کتاب و نقاشی! حیاط خونه ما یک درخت انگور بزرگ داشت که روی داربست نصف حیاط رو سقف کرده بود.

روی داربست، وسط برگ های پهن مو، درست زیر پنجره اتاق من، دو تا یاکریم لانه ساخته بودند. خیلی وقت بود مواظب بودم کسی دم پنجره من نره که طفلکی ها نترسند. آخه جوجه هاشون تازه از تخم در اومده بودند.

یک روز بعد از ظهر در حیاط سوار دوچرخم بودم که چند قطره باران خورد به صورتم و بعدش رگبار شد. من ترسیدم. فکر کردم الان جوجه ها می میرند... چنان از دوچرخه پریدم پایین که با زانو فرود آمدم وسط باغچه. زانوم خیلی درد گرفت ولی وقت گریه زاری نداشتم  باید جوجه ها رو نجات می دادم. لنگ لنگان دویدم تا بالا. چتر کوچک صورتی ام را از زیر تخت کشیدم بیرون و بازش کردم. رفتم بالای پنجره که از آنجا بروم رو داربست که در جا خشکم زد.

چتر را انداختم داخل اتاق و نشستم لب پنجره. در آن رگبار شدید لانه یاکریم ها و برگهای اطرافش خشک بود. انگار یک چتر نامرئی بالای سر جوجه ها بود و بقیه برگهای درخت مو به شدت زیر باران شسته می شدند!

من همان جا نشستم و معجزه را تماشا کردم تا باران تمام شد.

حالا هر وقت تو شلوغی دنیا احساس تنهایی می کنم یاد جوجه یاکریم ها می افتم و یاد آیه هایی از قرآن که مدام تکرار می کنند نشانه ها بسیارند ولیکن آنها نمی اندیشند!

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت12:13توسط ساقی |